مارتا نوسباوم فیلسوف معاصر آمریکایی و متخصص در فلسفه ارسطو، بیشتر به خاطر نظرگاه های عامه پسند در طرح مسایل فلسفی از معروفیت خاصی برخوردار شده است.

در کنار این نکته، نوسباوم در آثاری که می نگارد به بیان مهم ترین مسایل و موضوعاتی که انسان ها در جوامع امروز با آن مواجهند می پردازد؛ مسایلی نظیر فقر، تبعیض جنسی، عواطف بشری، شیوه های آموزش در دانشگاه ها و... .

نوسباوم با ترجمه کتاب ارسطو یش توسط دکتر عزت الله فولادوند به فارسی در ایران شناخته شد. مطلبی که از پی می آید، گزیده و بخشی از یک مصاحبه طولانی است که اخیراً مؤسسه مطالعات بین المللی وابسته به دانشگاه برکلی با وی انجام داده است.

نوسباوم در این گفت وگو از علایق شخصی اش به موضوعات گوناگونی که در طول زندگی اش رخ داده، می گوید.

▪ پروفسور نوسباوم! به برکلی خوش آمدید. آیا شما در این شهر به دنیا آمدید و بزرگ شدید؟

ـ من در نیویورک به دنیا آمدم و پس از مدت کمی به حومه فیلادلفیا نقل مکان کردیم؛ اما در پنسیلوانیا بزرگ شدم.

▪ به گذشته برگردیم، فکر می کنید والدینتان در دید شما نسبت به جهان تا چه حد نقش داشتند؟

ـ خوب من واقعا آنجا را دوست نداشتم، فضایی نخبه سالار و تا حدی خشک داشت. بیشتردوست داشتم این پوسته خشک و خشن را بشکافم و افق دیدم را گسترش بخشم. در آن زمان بیشتر به نابرابری های نژادی و فاصله طبقات اجتماعی فکر می کردم.

پدرم مرد قاطع و سخت کوشی بود که خود را از طبقات پایین اجتماعی بالا کشیده و جزو شرکای یک شرکت تجاری بزرگ شده بود.

او تأثیر زیادی بر من داشت زیرا عاشق تلاش بود و با تمام وجود باور داشت که انسان باید از توانایی ها و استعداد هایش حداکثر استفاده را ببرد. او به من آموخت که هیچگاه ناامید نشوم و برای رسیدن به اهدافم تمام تلاش خویش را به کار گیرم.

▪ مادرتان چطور؟

ـ مادرم زنی غمگین بود. او حرفه اش را که طراحی دکوراسیون داخلی بود، ترک کرد و به همین خاطر اکثر اوقات غمگین و بی حوصله بود، اما در عین حال زنی دوست داشتنی و سرشار از عشق و محبت بود. روزی، هنگامی که مشغول نوشتن یک دیالوگ فلسفی بودم، از مادرم برای نوشتن زبان عواطف بسیار کمک گرفتم و دریافتم زنانی که مجبور به ترک شغل خود می شوند در زندگی بسیار غمگین اند و این موضوع بسیار مهمی برای من بود.

▪ رشته تحصیلی تان تا چه حد شما را به سوی فلسفه وفیلسوف شدن سوق داده است؟

ـ من به یک مدرسه فمینیستی افراطی می رفتم؛ جایی که شدیدا با عقاید مردسالارانه مخالف بودیم و اساتید بسیار گرانقدری داشتیم. دقیقا نمی توانم اسم آن مباحث را درآن زمان فلسفه بگذارم، من بیشتر در زمینه ادبیات مطالعه می کردم. در مورد داستایفسکی و شکسپیر مقاله ای نوشتم. آن زمان مسایل گوناگونی نظیر احساسات و آسیب پذیری فکرم را به خود مشغول کرده بود و هنوز نیز دلمشغول آنان هستم. همچنین به خواندن تراژدی های یونانی علاقه داشتم و دارم، اما تا مدت مدیدی به کلمه ای به نام فلسفه فکر نمی کردم. من ابتدا از رشته ادبیات کلاسیک فارغ التحصیل شدم و سپس به سمت فلسفه کشیده شدم.

▪ آیا در آن زمان اهل مباحثه و جدل بودید؟

ـ نه، در آن زمان هنرپیشه بودم، فیلم های بسیاری بازی کردم و آرزو داشتم یک هنرپیشه حرفه ای شوم، همچنین مدتی نیز مشغول بازی در تیاتر بودم. درآن زمان بود که متوجه شدم بیش از آنکه به هنرپیشگی علاقه مند باشم، در نوشتن مسایل فلسفی به صورت نمایشنامه حاذق ام و تمرکز بر مشکلات مردم را در اولویت کاری خود می دانم. فلسفه از نظر دانشجویان، درس بسیار پیچیده ای به نظرمی آید اما به راستی چنین نیست.

در واقع فلسفه به ضروری ترین سؤالات در باب حیات بشری پاسخ می دهد. بنابراین حس می کنم که داشتن توانایی هایی همچون هنرهای نمایشی می تواند کمک شایانی در این راستا کند.

هنگامی که برنارد ویلیام برای تدریس به هاروارد آمد، متوجه شدم که هنوز در فلسفه، اخلاقیات و احساسات فراموش نشده و آن به واقع چیزی بود که می خواستم. کار نوینی که آرزوی انجام آن را داشتم، سخنرانی در باب این مسایل به شیوه استادان قدیمی نبود یا ویراستاری و اصلاح متون و یا هر شیوه کهن دیگر. بیشتر دوست داشتم در مورد مسایل فلسفی، تنگناهای اخلاقی، عواطف و احساسات و... صحبت کنم. در آن زمان صحبت درمورد عواطف یا حتی دوستی به ویژه اگر زن بودید بسیار سخت می نمود؛ زیرا در این صورت آدم ضعیف و احساساتی ای جلوه می کردید، نه یک فیلسوف واقعی.

▪ آیا هنوز هم برای رسیدن به اهدافتان مبارزه می کنید؟

ـ بله، من نمایشنامه ای برای بزرگداشت چند تن از زنان فیلسوف نوشتم و مسایل گوناگونی نظیر آزارهای جنسی و کودکان بی سرپرست را که در حال حاضر جامعه کنونی با آن درگیر است، مدنظر قرار دادم. 3 سال پس از فارغ التحصیلی در 25 سالگی یک فرزند داشتم و تمام جلسات و سمینارهای آکادمیک در ساعاتی برگزار می شد که مرکز نگهداری از کودکان بسته بود و هیچ کس این را درک نمی کرد. احساس می کردم که باید اولین فردی باشم که این موضوعات را مطرح می کند و بیان آن بسیار دشوار به نظر می رسید. این مسیله فشار زیادی بر من وارد می کرد.

من بیش از پیش متوجه تبعیض های شدیدی شدم که در جامعه رواج داشت، اگرچه شاید محیط زندگی من به مراتب محیط بازتر و تحصیل کرده تری نسبت به دیگر زنان بود. در هر صورت زنان باید برای استیفای حقوق خویش تلاش و حتی در صورت مواجهه با هرگونه آزار و مزاحمت اعتراض خویش را صریحاً بیان کنند.

▪ خانم نوسباوم ، مخاطب این مصاحبه عامه مردم هستند، پس اجازه دهید سؤال ساده ای مطرح کنم. یک فیلسوف چه وظیفه ای دارد؟ هدف اوچیست؟

ـ فلسفه بسیار گسترده است، فلاسفه در زمینه های گوناگونی فعالیت دارند؛ اما اگر می بینید که من شخصا در حیطه اخلاقیات و سیاست فعالیت دارم به آن خاطر است که برخی از پرسش ها در باب زندگی و اخلاق می توانند شاه کلیدی برای حل مشکلات باشند. اخلاقیات از سقراط آغاز می شود، او بر این عقیده بود که اگر فردی در جست وجوی فضایل اخلاقی درون خویش نباشد، انسانی بی قرار و نامتعادل است. پس می توانیم ازاین گفته نغز سقراط این نتیجه را بگیریم که ما باید به خویش یاری رسانده و در زندگی خویش لحظاتی را به تفکر و اندیشیدن اختصاص دهیم.

اگر شمای نوعی معیارهای اخلاقی تان را در معرض آزمایش قرار دهید آنگاه مجبور می شوید به آنها پایبند باشید. فکر می کنم یکی از بزرگترین مشکلاتی که ما در حیطه اخلاقیات به آن برمی خوریم تعصب و غرض ورزی است، به این صورت که به قانونی آگاهیم؛ اما آن را مختص دیگران می دانیم و خود از انجام آن

سر باز می زنیم.

فلسفه ورزی همانند راهنما عمل می کند و بدون داشتن معیارهای اخلاقی سالم حتی می تواند خطرناک نیز باشد. من فکر می کنم فلسفه قادر به ایجاد تحولی بنیادی نیست و به همین خاطر معتقدم که جنبش فمینیستی تا زمانی که نتواند قدمی اساسی در جهت تحول عظیم باورها و گسترش آگاهی عموم بردارد قادر نیست نقشی اساسی در فلسفه ایفا کند، اما آن هنگام که این تحول به وقوع پیوست باید در جهت نظام مند کردن آن سخت کوشید و به خود گفت هم اکنون کجا هستیم؟

حال چگونه می توانیم بدون غرض ورزی و هرگونه تعصب قضاوت کنیم؟ و در یک کلام؛ آنچه را که فیلسوف انجام می دهد، اندیشیدن از طریق قضاوت ها و نظام مند کردن و هدفمند ساختن آنهاست.

پرسشهای اصلی فلسفه چیست ؟

شارل بودلر ،یکی از شعرای مشهور فرانسه (1867-1821) می گوید :<سه روز می توان بدون نان به سر برد؛ اما بدون شعر هرگز، و کسانی که جز این فکر کنند، در اشتباهند>! این بیان صورت دیگری از این واقعیت است که انسان بدون فلسفه هرگز نمی تواند زندگی کند؛ یعنی بدون استدلال و استنباط و بدون سوال نمی تواند انسان واقعی باشد و زندگی انسانی داشته باشد. فلسفه تقریبا مانند نفس کشیدن روحانی و معنوی است ، فقدان آن موجب از بین رفتن حیات معنوی انسان می گردد. این امر بسیار مهم به نام فلسفه چیست ؟ در پاسخ به این سوال ، ما از تعاریف متداول و قالبی فلسفه که تقریبا طبق عادت مطرح و طبق عادت فهمیده می شود، صرف نظر می نماییم و می گوییم فلسفه حاصل آگاهی انسان به مجهولات و نادانیهای خود و تمایلی برای رفع آنهاست؛ به عبارتی دیگر: فلسفه تلاشی است برای رفع نادانی و تبدیل آن به دانایی در ساحتی که تنها راه حل موجود، استدلال و تعقل می باشد و امکان آزمایش و تجربه مستقیم وجود ندارد. این خصیصه انسانی یعنی میل به دانستن و رفع جهل ، به صورت سوال کردن ظاهر می گردد تا به رفع جهل بینجامد. این سوالات در دو قلمرو کاملا مشخص مطرح می شوند:

1) در قلمرو امور تجربی، سوالات و پاسخهای فراهم شده منجر به پیدایش علم به معنی اخص می گردد.

2) در قلمرو ماورای تجربه که مستلزم استدلال و استنباط و استنتاج عقلی است ، پرسشها و پاسخهای استدلالی به پیدایش فلسفه منتهی می شوند.

بنابراین می توانیم بگوییم فلسفه عبارت از مجموعه سوالها و جوابهای استدلالی هر کسی است که مجموعا فلسفه او را می سازند. بدین ترتیب ، هر انسانی و هر قومی ، در هر مرحله ای از حیات خود فلسفه ای دارند و این فلسفه با هر واقعه و با هر پدیداری حاضر می باشد؛ به عبارت دیگر هر رفتار انسانی با خود جهت و دلیل آن را نیز دارد، مانند فلسفه ازدواج ، فلسفه تحصیل ، فلسفه دروغ گفتن و بالاخره فلسفه زندگی. به هر حال ، دلایل هر کس درباره اعمالی که انجام می دهد، مجموعا فلسفه اعمال او را می سازند.

ملل و اقوام و حکومتها نیز برای خود در انجام هر فعالیتی دلایلی دارند که فلسفه آنها را به وجود می آورند. منتها هر قومی بنابر فرهنگ و میزان معلومات و تجاربش، برای خود دلایلی را به عنوان دلایل قوی ، و پاسخهای استدلالی خاصی را قابل قبول و متین تلقی می کند که ممکن است با اقوام دیگر متفاوت باشد؛ زیرا شرایط زیستی ، تاریخی و اجتماعی هر قومی با اقوام دیگر متفاوت است. این امر نیز واقع می شود که هر قومی یا هر کسی در استدلالها و پاسخهای خود تجدیدنظر نماید و تحولاتی به وجود آورد که در این صورت ، تطور و تحول از فلسفه هرگز جدا نمی شود. در هر صورت فلسفه امری نامانوس و دور از دسترس نیست. ولی ممکن است بنابر روشهای کاملا انتزاعی و احیانا تصنعی و غفلت از شرایط عینی ، فلسفه هایی به وجود آیند که از زندگی واقعی انسان دور افتاده باشند. در این حال ممکن است فلسفه ای به علت انحراف از پاسخگویی به نیازهای انسان و دور افتادن از مسیر زندگی واقعی ، به نام سفسطه و با بار تحقیری استعمال شود و عملا موجب بی اعتمادی مردم نسبت به استدلال و جستجوی دلایل گردد.

اصلی ترین موضوعات فلسفه همانا خداوند ، انسان و جهان می باشد، و اصطلاحا به کسانی فیلسوف می گویند که نگرش عمیق تری درباره این سه موضوع و روابط آنها با همدیگر ابراز کنند و به علتهای اصلی و اساسی ، اشارات صریح تری داشته باشند. حتی در مواقعی که سعی می شود علتهای اولیه وقایع و پدیدارهای جزیی مورد بررسی قرار بگیرند، سعی می شود به زیربنای حقیقی و مشترک امور دسترس پیدا کنند؛ مثلا در روانکاوی که ضمیر ناخودآگاه به عنوان علت اصلی رفتارهای انسانی تلقی می شود یا در فلسفه های اصالت وجود، هدفداری و آینده که دلیل و محرک اعمال انسان فرض می شوند، همگی حالتهایی از فلسفه های کاربردی هستند که آرزوی دستیابی به علتهای اولیه و اساسی را در بطن خود دارند. درواقع آرزوی هر فلسفه ای کشف این علتهای اولیه می باشد که بالاخره به این سوال بنیادین منتهی می شود که منشا اصلی و سرچشمه اولیه حوادث و پدیدارهای گوناگون چیست ؟

به نظر می رسد عجله در حل مشکل و آرزوی حل فوری مسایل ، سبب شده که گاهی فلاسفه اولیه یونان ، تنها یک عنصر مادی را ماده المواد تلقی نمایند و جهان شناسی طبیعی استدلالی اولیه خود را به وجود آورند. به عبارت دیگر، بعضی از فلاسفه خواسته اند با اصل واحدی ، همه امور عالم را به طور کلی تبیین نمایند. این نوع بینش مخصوصا در عصر حاضر نوعی آسان گرایی است ؛ زیرا جستجوی تبیین کلی امور، نوعی اعراض از بررسی جزییات امر و بررسی عوامل موثر بوده و معاف ساختن خود از برخورد مستقیم با اشیاست؛ زیرا همه اشیا و حوادث عالم با توجه به شبکه روابط پیچیده ، قابل فهم نسبی هستند. این احوال ، یعنی عدم توجه به شبکه روابط ، در انسانهایی مشاهده شده که به حل سریع مسایل علاقه وافری دارند.

این ویژگی موجب پیدایش نوعی سهل گرایی گردیده و احیانا موجب غفلت از مسایل مختلف و دقت در عوامل پیچیده شده است. یکی از این موارد سهل گرایی ، فراموشی مسیله نقادی از قدرت فهم بشر است که فلاسفه اولیه ، بدون بررسی قوه فهم خود به بررسی هر مسیله ای همت می گماشتند. حاصل ورود غیرمجاز به ساحتهای مختلف ، سبب پیدایش فلسفه های مفهومی یا علوم طبیعی غیرتجربی گردیده که مبنای عینی محکم ندارند و حاصل اطلاعات تجربی نمی باشند.

البته با این تعبیر از فلسفه نمی خواهیم بن شناسی و توجه به اصل اولیه و علت اساسی را مورد غفلت قرار بدهیم؛ زیرا وقتی که می گوییم هر واقعه و پدیداری دلایل هستی خود را با خود دارد، مقصود ما بیان این مطلب است که هیچ واقعه ای بدون دلیل نیست؛ اما دلایل بنیادی و باطنی هر واقعه با دلایل ظاهری آن مسلما فرق اساسی دارند؛ زیرا هر دلیلی ، از دلیل و علت اولیه و اساسی سرچشمه می گیرد و تا آگاهی با علت اولیه و دلیل اصلی به دست نیاید، تفسیر و تبیین دقیق از وقایع به وجود نمی آید.

با مثالی می توان اهمیت دلیل اصلی را روشن نمود و نشان داد که بدون دانستن علت اصلی ، تفسیر و تبیین وقایع و رفتارها، بی بنیاد و توام با شناخت واقعی نخواهد بود؛ مثلا دو نفر را در نظر آوریم که یکی اهل صدق و صفا و دیگری اهل تزویر و ریا باشد. ممکن است هر دو بر مبنای دلایل خاص خودشان به کسی احترام بگذارند و مهربانی کنند؛ ولی علت اولیه رفتار آنها با هم کاملا متفاوت می باشد. با اینکه ظاهرا هر دو مهربانی می کنند، اما تا به علت اولیه آن آگاهی نیابیم ، معنی و تفسیر احترام و مهربانی آنان روشن نخواهد شد، و چنین شناختی از رفتار آنان سطحی است؛ یعنی با غفلت از علت اصلی همراه است. این امر در تمام وقایع و رفتارها قابل توجه و محل تامل می باشد؛ به همین جهت می گوییم فلسفه عبارت است از: علم به علل اولیه و اصلی حوادث گوناگون، و گاهی این علم ، همان شناخت قوانین کلی حاکم بر حوادث عالم می باشد؛ مانند شناخت قوانین حاکم بر رفتارهای اجتماعی مردم یا شناخت قوانین حاکم بر اعتقادات انسانها. از اینجاست که فلاسفه ای که معتقد به یک زیربنا هستند و به یک علت اصلی قایل شده اند، وحدت گرا و یک بنی ، و کسانی که به دو علت اصلی در تفسیر حوادث معتقد شده اند، ثنوی مذهب و دو بنی می باشند و کسانی نیز به عوامل اصلی گوناگون قایل شده اند که کثرت گرا نامیده می شوند و به ساختارهای گوناگون توجه دارند و به نسبیت متمایل هستند.1

 گذار از شهود به ذهنیت استعلایی

اخیراً پدیدارشناسی و بحث های مربوط به آن در ایران با استقبال قابل توجهی مواجه شده است به طوری که کتاب های متعددی در این زمینه منتشر شده و در محافل دانشگاهی نیز بیش از گذشته به پدیدارشناسی پرداخته می شود. علت این امر این است که در این چند سال برعکس سال های گذشته چند اثر درباره آثار هوسرل و هایدگر ترجمه یا تالیف شده است اما در سال های گذشته هوسرل نه تنها در ایران بلکه تا حدودی هم در جهان به محاق فراموشی سپرده شده بود به طوری که شاگردان هوسرل از استاد پیش افتاده بودند. اما چند سالی است که پدیدارشناسی هوسرل بیشتر مورد توجه قرار گرفته است و دلیل آن این است که بازخوانی پدیدارشناسی هوسرل با قرایت های جدیدی همراه است و نشان می دهد تیوری هوسرل می تواند به مثابه یک متاتیوری ملاحظه شود یعنی نظریه های فلسفی معاصر و قبل و حتی بعد از خودش را دربرگیرد.

برای مثال اخیراً مقاله های فراوانی در همبستگی میان پدیدارشناسی هوسرل و فلسفه تحلیلی نوشته شده است و برخی از آنها صراحتاً تاکید دارند مبادی فلسفه تحلیلی فرگه و حتی ویتگنشتاین در پدیدارشناسی هوسرل تبیین می شود. حتی آقای وودرف در کتاب خود تحت عنوان هوسرل در بخش وجودشناسی به رابطه میان تیوری نسبیت اینشتین و نسبیت ترانسندنتال در فلسفه هوسرل اشاره می کند. وودرف اعتقاد دارد اندیشه های هوسرل الهام بخش اینشتین در فیزیک است و ساختارهای بنیادی منطق ریاضی را تبیین و هدایت می کند. لازم است اشاره شود که موضوع کل های ساختاری که در حال حاضر در فلسفه علم توجه بیشتری در مقابل تبیین ابطال گرایی و استقرایی به خود جلب کرده است در فلسفه هوسرل تبیین می شود و حتی معانی که هوسرل از تیوری ارایه می کند آنچنان عمیق است که به نوعی می توان با آنها اندیشه های لاکاتوش و کوهن را ارتقا داد.

معتقدم از دل پدیدارشناسی هوسرل دقیق ترین و موثرترین مبانی و معانی فلسفه علم را می توان استخراج کرد. ما در حال حاضر بیشتر از هر چیز نیازمند درک همه جانبه و بنیادی از معانی علم هستیم. اگر تصمیم گرفته ایم از مصرف کننده علم به تولیدکننده علم تبدیل شویم، از نظر اینجانب درک معنای بنیادی علم ضمن در نظر قرار دادن همه دستاوردها تحت عنوان فلسفه علم با درک عمیق و همه جانبه فلسفه هوسرل، ممکن تر و ضروری تر است.

به اعتقاد هوسرل، پدیدارشناسی استعلایی راه حل بحران اروپایی است و درک و فهم آن را به مثابه یک فلسفه ضروری می داند.

برای توضیح بیشتر این بحث بهتر است ببینیم پدیدارشناسی هوسرل در پی چیست زیرا بحث ما پدیدارشناسی هوسرل است نه هر پدیدارشناسی . من بر مبنای آخرین دستاورد هوسرل یعنی بحران علوم اروپایی سخن می گویم. پدیدارشناسی هوسرل در اولین گام می خواهد بشریت جدید را از اسارت اندیشه های پوزیتیویسم رها کند. بنابراین رسالت او این است؛ اجازه بدهید انسان بیندیشد. به عبارت دیگر محصور کردن اندیشه به اندیشه های محصل و مثبت که تنها قدرت تکنیکی را گسترش می دهد، یک نوع بایکوت اندیشه است و اساساً پدیدارشناسی هوسرل با هر نوع بایکوت اندیشه در تضاد قرار دارد. بنابراین پدیدارشناسی خود را از هر گونه قالب جزمی رها می کند و تنها طرح یک علم امکان های فی نفسه را جست وجو می کند و از منظر این پدیدارشناسی چنین علمی مشعر بر حیات انسانی است که همان حیات واقعی و اصیل انسانی است.

جهان از منظر پدیدارشناسی هوسرل، یک دستاورد انسانی است، به عبارت بهتر حاصل تلاش های انسان در بستر تاریخ است. تلاش ها در هر مرحله بر اساس مرحله قبل بنا شده و تکامل می یابد اما نه به صورت تاریخ علی بلکه تاریخی علی اما با محتوای التفاتی و نقطه عزیمت این جهان با انسان به معنای حیوان ناطق آغاز می شود.

هوسرل معتقد است علم مدرن اساساً با گالیله و ریاضیات آغاز می شود، همچنین دکارت نیز از جایگاه قابل ملاحظه یی در پدیدارشناسی برخوردار است. اما چرا گالیله این همه در پدیدارشناسی مورد تاکید است. باید گفت علم مدرن با گالیله آغاز شد، اما اگر ما در پی جست وجوی علت تاریخی برای علم باشیم و گالیله را معدی به این علت بدانیم از نظر هوسرل هرچه بیشتر جست وجو کنیم کمتر می یابیم. هوسرل در کتاب بحران درصدد است ظهور این تیوریسین بزرگ و آغازگر را تنها در قالب حیث التفاتی یا قصدیت توضیح دهد. گالیله تیوری اطلاق ریاضیات را بر طبیعت بنیاد گذاشت اما نه بر مبنای تلاش و فعالیت های گذشتگان. اتفاقاً هوسرل تلاش می کند نشان دهد تیوری گالیله مبنای قبلی و تاریخی نداشت و او از گذشتگان تاثیر نپذیرفت.

گالیله نظریه یی متهورانه بیان کرد؛ یک نظریه که در ابتدا بسیار ساده و قابل ابطال بود و دلیل بر ابطال آن بیشتر به اثبات آن کمک کرد. همانند تیوری کپرنیک که 70 سال بعد دلایل متقنی برای آن به دست آمد. در حقیقت او درصدد است بی اساس بودن نظریه دترمینیسم تاریخی را نشان دهد و تیوری های حیات ساز را بر مبنای التفات بنیانگذاری کند؛ نکته یی که با گذشت حدود یک قرن علما و فیلسوفان علم به آن نزدیک شده اند.

دیگر اینکه هوسرل درصدد است تیوری گالیله را در بستر پدیدارشناسی خود تبیین کند و استحکام آن را نشان دهد. یعنی رابطه ساختارهای ریاضی و ساختار طبیعت را تنها در رابطه معنا که هر دو در کارکرد استعلایی ذهن تقویم (Constitution) می شوند، بازنمایی کند. یعنی او می خواهد نشان دهد رابطه منطقی میان اعداد، از یک رابطه نزدیک و چه بسا متضایف و حتی اینهمان با رابطه میان مفاهیم طبیعت برخوردار است و در عین حال هر دو مشعر بر تقویم طبیعت شهودی هستند.

بنابراین بحث از گالیله در کتاب بحران و تیوری او در خصوص اطلاق ریاضیات به طبیعت تنها جنبه تمثیلی داشته و هدف، خود گالیله و تیوری او نیست؛ بلکه دقیقاً او درصدد تبیین پدیدارشناسانه کل تاریخ علم است.

از طرف دیگر دکارت و شک دکارتی نمونه بارز یک تجربه و ماهیت التفاتی آن تجربه است. شک دکارت به من فکر می کنم پس هستم خاتمه می یابد یعنی یک نویمای التفاتی حاصل تجربه شکاکیت اوست که از هر شک ممکن فراتر می رود. اما این نویمای در ذهن دکارت، تاریخ ساز می شود. همان طور که در ذهن گالیله، تاریخ علم را رقم زد.

اما نکته بسیار جالب و بارز دیگر در دکارت این است که معنای محدث در ذهن دکارت، در عصر خود دکارت نقش مهمی ایفا نکرد. یعنی ایفای این نقش موکول به آینده یی شد که مقدماتش را خود این معنا فراهم ساخت و از طرف دیگر این معنا در محاق سنت عصر خود دکارت محبوس شد. بنابراین هوسرل می خواهد نشان دهد خود سنت چه بسا به صورت عامل پیش برنده عمل نمی کند بلکه یک معنای التفات شده در ذهن استعلایی را در محاق خود فرو می برد.

اما تاکید هوسرل این است که این سنت یعنی ابژکتیویسم عصر دکارت، در یک مبارزه تاریخی مغلوب می شود بنابراین ذهن استعلایی، آثار خودش را به طور تاریخی تثبیت می کند. در طول یک سلسله تاریخی - از اصالت روانشناسی تا خود پدیدارشناسی استعلایی - تداوم می یابد. همان طور که همه اندیشه های هوسرل تنها به صورت مقدمه یی بر پدیدارشناسی استعلایی ارایه می شوند؛ یعنی پدیدارشناسی در آغاز راه است نه در پایان خودش.

همان گونه که در مقدمه مترجم انگلیسی کتاب آمده است اندیشه هوسرل با دترمینیسم تاریخی هگل و اگزیستانسیالیسم چالش زیادی دارد. اما برخی این انتقاد را به پدیدارشناسی وارد می کنند که انسان را به مثابه موجودی عاری از احساس و احتمال بروز رفتارهای عاطفی و غیرعقلانی تعریف می کند در صورتی که در اگزیستانسیالیسم، هگل و حتی در اندیشه ماکس وبر بحث های زیادی در این باره صورت گرفته است. علت این تقابل میان پدیدارشناسی هوسرل و دترمینیسم تاریخی هگل این است که دترمینیسم تاریخی هگل، یک تاریخ فلسفه علی طبیعت گراست یعنی در این تاریخ امکان های حیات التفاتی بی معنا می شود بنابراین افق های یک معنا هم جایی ندارد. بر این اساس روح مدرن بر اساس یک مبادی علی پدیدار می شود و بر همین مبادی خودش را نفی می کند. از این منظر دوران پست مدرن عبارت از دورانی است که دوره مدرن را با جنبه های تکامل یافته یی در درون خود جای می دهد. بنابراین سخن از بحرانی که می تواند بشریت اروپایی را نابود کند اگر بر سر عقل نیاید ، اعتباری ندارد. همان طور که سورن کی یرکگور در باب فلسفه هگل می گوید؛ انسان در دالان این عمارت عظیم هم جایی ندارد در حالی که فلسفه پدیدارشناسی هوسرل به انسان و امکان های حیات التفاتی او نقش درجه اول را می دهد یعنی حیات استعلایی انسان فراسوی هرگونه طبیعت گرایی و تاریخ علت طبیعی است. بنابراین تقابل هوسرل با هگل نه در جزییات بلکه در اساس و بنیادهای نظری است.

اما تقابل هایدگر با هوسرل بسیار گسترده است. لکن اشاره به یک موضوع لازم به نظر می رسد و آن این است که هایدگر، هوسرل را محکوم می کند که او فلسفه اش را با اندکی تاخیر آغاز می کند یعنی او از اگو یا آگاهی آغاز می کند به جای اینکه از وجود آغاز کند. اما از نظر هوسرل هر نوع تفکری به جز تامل فلسفی که عبارت است از شکاکیت به جهان و موجودات، نمی تواند به بنیاد یا ب ن نهایی این جهانی که در آن مشغول زندگی هستیم، دست یابد زیرا هر آنچه موضوع تفکر است تنها مقومات ذهن و استوار بر منطق است.

از نظر هوسرل مفهوم وجود و موجود چیزی جز مقومات آگاهی نیست. بنابراین باید از آگاهی درگذشت تا به خاستگاهی دست یافت که اساساً مقوم آگاهی نیست. طبیعتاً این اصل اعلی از طریق آگاهی ادراک نمی شود چون هستی مقوم ندارد که آشکار شود. به عبارت بهتر جایگاه تعریف شده یی در نظریه جهان ندارد یعنی از اجزای این جهان و بخشی از این جهان نیست. بنابراین به هیچ طریق معمول و مرسوم اندیشیدن، نمی توان به آن دست یافت و باید از مرزهای این جهان یعنی از مرزهای زیست جهان و نظریه مشعر بر آن گذشت؛ باید ساحت این نظریه را ترک کرد و چنین امکانی تنها وقتی فراهم می شود که خود این جهان یعنی نظریه یی که مشعر بر این جهان است و هر آنچه تحت عنوان وجود و موجود تعلق به این جهان دارد یا مشعر بر این جهان است، کنار رود.

آنگاه تنها یک هستی اندیشه محض با بساطتی محض به چنگ می آید. این به چنگ آمده از آن نظر بسیط است که هر اندیشه یی معطوف به چیزی است یعنی یک عین را در خود حمل می کند اما اندیشه به مثابه اندیشه، تنها حامل هستی خودش است. بنابراین بر اساس پدیدارشناسی هوسرل هیچ عینی به جز خودش را حمل نمی کند؛ بنابراین بسیط است و فرارفتن از چنین بن نهایی دیگر در حوزه فلسفه نیست. چرا؟

چون حوزه فلسفه از آنجا آغاز می کند که بتواند نظامی منسجم عرضه کند، و حوزه های بالاتر از آن دیگر به محدوده های اعتقاد و کلام مربوط می شود نه به فلسفه بنابراین اگر بخواهیم به درستی مرزی میان فلسفه و کلام بکشیم باید محدوده ها، ویژگی ها و تخصیص های نظام های اعتقادی و کلامی را از فلسفه به مثابه یک علم جدا کنیم. اگر قرار است فلسفه وظیفه کلام را انجام دهد دیگر علم نمی تواند متقن باشد و اگر قرار است فلسفه به رسالت خود یعنی راهبرد علم و سامان بخشیدن به چگونگی زندگی پایبند باشد، باید از کلام متمایز شود.

اما کدام فلسفه و نگرش و حتی علم به جز پدیدارشناسی هوسرل می تواند جنبه های پیش بینی نشده را به دقت هوسرل مورد ملاحظه قرار دهد؟ من معتقدم اگر نام این فنومنولوژی را علم امکان های محض فی نفسه بگذاریم، سخنی دور از حقیقت نگفته ایم و سخن دیگر اینکه، همه مباحث مربوط به انسان شناسی گذشته و مدرن خواه در علم النفس گذشته یا در روانشناسی و جامعه شناسی جدید، در زیر اندیشه های این فنومنولوژی قابل تبیین هستند و می توانند بخشی از اجزای آن به حساب آیند. بنابراین پدیدارشناسی از تحلیل رفتار انسان وانمی ماند بلکه در این تحلیل پیشرو است.

این کتاب محصول سه سال آخر زندگی ادموند هوسرل است و در آن شاهد هستیم هوسرل بر بحران علوم مدرن و ناکارآمدی علم قرن نوزدهمی تاکید می کند. به عنوان مثال هوسرل می گوید سرانجام همه دانشمندان مدرن به داخل بحران فزاینده سخت و دشوار ویژه یی رانده شدند. هوسرل تحلیل می کند این علم در خصوص غلبه بر طبیعت بسیار کارآمد است اما همین علم کارآمد با همه اندیشمندانش، بحران سخت و فزاینده را ایجاد کرده و همه را در آن گرفتار کرده است. هوسرل علت این بحران را ابژکتیویسم یا طبیعت انگاری می داند. این

طبیعت انگاری دقیقاً مقابل پدیدارشناسی قرار دارد و پوزیتیویسیم قرن نوزدهم نتیجه بی واسطه همین طبیعت انگاری است و حاصل این طبیعت انگاری، جهانی بدون انسان است.

در تفکر طبیعت انگارانه، همیشه اشیا و موجودات آن اجزا، به صورت جدا و پراکنده یی از یکدیگر و از خود انسان هستند و انسان موجود جدا افتاده یی از جهان است یعنی طبیعت انگاری را باید ریشه اصلی از دست دادن جهت، تهی شدن ارزش های فرهنگی اروپا، احساس بحران و سقوط انسان دانست.

بر اساس طبیعت انگاری تنها جنبه های معطوف به زندگی طبیعی انسان مورد توجه قرار می گیرد. در حقیقت، انسان به عنوان موجودی طبیعی در مرکز عالم و امکان واقع می شود و همه جهات و غایات او تنها در زندگی طبیعی اش خلاصه می شود. بنابراین اساسی ترین پرسش ها و به قول هوسرل جانسوزترین پرسش ها را به فراموشی می سپارد یعنی تفکر در تمام ابعادش بایکوت می شود و تنها جهت طبیعی آن تقویت می شود بنابراین تنها اندیشه محصل و علم محصل اساس قرار می گیرد و این همان بحران فزاینده یی است که نه تنها بشریت اروپا بلکه جهان حاضر در آن دست و پا می زند. این بحران که همراه با درک طبیعت انگارانه علم و به طور کلی انسان و اندیشه های او همراه است، لحظه به لحظه موجب تهی شدن معنای علم و عالم و امکان شده و همچنان جلو می رود.

تنها با بازگشت به معنای اصیل خود انسان به مثابه موجودی دارای معنا و جهت به مثابه موجودی فراتر از عرصه های طبیعت ، موجودی که همه عرصه های طبیعت تنها پدیدارهای خود او هستند و البته موجودی که می تواند عرصه های وسیع امکان را تصور و تحقق ببخشد می توان از دام فزاینده این بحران رها شد. در عصر حاضر نه تنها این بحران مشمول بشریت اروپایی است بلکه مشمول همه عالم امکان شده است و در لحظه لحظه های زندگی حتی چادرنشینان موثر واقع شده است بنابراین درک معنای اصیل و حقیقی خود انسان، اولین و بنیادی ترین راه گریز از این بحران است.

اما اینکه بحران چه ارتباطی با روی کار آمدن فاشیسم دارد، این است که مگر فاشیسم و اشکال دیگر آن در جهان جدا از اندیشه طبیعت انگارانه است؟ آنجا که معنای حقیقی خود انسان در محاق فراموشی است یعنی نوعی نیست انگاری حاکم می شود و مبتنی بر اساس طبیعت انگاری است، بنابراین نیست انگاری و بنیاد آن طبیعت انگاری اساس هر فاشیسم است.

زیست جهان از مفاهیم مرکزی اندیشه هوسرل محسوب می شود. به اعتقاد هوسرل زیست جهان، اصلی ترین منشاء علوم است و مشکل فلسفه از عصر یونان تاکنون بی توجهی به شهود و نگرش ترانسندنتال است. به عبارت ساده تر هوسرل می گوید فلسفه امروزی را باید روی ریل جدیدی سوار کرد. در اینجا باید به این نکته توجه کرد که اساساً چرا هوسرل و پدیدارشناسی به نقد دنیای مدرن و بنیادهای فلسفه مدرن می پردازند.

زیست جهان یک جهان شهودی و التفاتی است. بنابراین با مسامحه شاید بتوان آن را یک نظریه انسانی درباره جهان خود دانست. منظور من این است که در زیست جهان موجودات به مثابه موجودات مستقل و فی نفسه یی جدا از آگاهی در گام نخست و در گام نهایی جدا از اگو نیستند، یعنی نقشی که ایفا می کنند و معنایی که دارند به خاطر زیست جهان است و به واسطه نقش و معنایی که در زیست جهان دارند، هستند . اما زیست جهان شهودی افق های خودش را دارد یعنی همه افق ها به خود شهود معطوف می شوند. همین جا است که هوسرل یک تمایز مشخص میان شهود و علم ترسیم می کند یعنی تا آنجا که در افق زیست جهان تفکر می کنیم، نمی توانیم بگوییم علمی می اندیشیم یعنی باید نگاه ما به بیرون از این افق معطوف شود. به عبارت دیگر علم انتزاع موجودات شهودی نیست بلکه یک نظریه التفاتی است که از جریان تجربه های شهودی فراتر می رود یعنی هنگام این فراروی دیگر زیست جهان مشعر بر چشم انداز ما نیست بلکه همه موجودات جهان و خود جهان با پرسش چه هستند مواجه خواهند شد زیرا در زیست جهان، هر چیزی وظیفه معینی به عهده دارد مثل آجر در یک کارگاه ساختمان سازی.

اما هنگامی که روی پرسش چه هستند متمرکز می شویم، نظام نظریه سازی یا التفات هایی از شهود پدیدار می شوند که می خواهند درباره چیستی تامل کنند. بنابراین هنگام آغاز فلسفه یونانی که مصادف با آغاز علم است، نظام های نظریه یی پدیدار شد که یونانیان آنها را تعریف نام نهادند و من آنها را نظام های نظریه پردازی درباره اشیا یا نظام های التفاتی درباره موجودات جهان علم می نامم. بنابراین موجوداتی منطقی، فلسفی، ریاضی و طبیعی در نظام های نظریه یی با محتوایی منطقی درباره منطق، فلسفه، ریاضیات و طبیعت به وجود آمد. بنابراین اصلی ترین منشاء علوم را باید دارای ویژگی التفاتی دانست که هم زیست جهان و هم ورای زیست جهان - یعنی موجودات شهودی و موجودات غیرشهودی - را عرضه و تبیین می کند.

از یک جهت بخشی از مشکل فلسفه از عصر یونان تاکنون بی توجهی به شهود و نگرش ترانسندنتال است. فلسفه از عصر یونانی تاکنون به یک معنا وظیفه یی را به دوش کشیده و بدون هیچ توقفی تا به اینجا آن را حمل کرده است. یعنی وظیفه فلسفه گذار یا استعلا جستن از جهان شهود و رفتن به سوی منشأ و بنیاد شهود یعنی ذهنیت استعلایی است. از نظر هوسرل وظیفه فلسفه و علم در بطن خود فلسفه و علم نهاده شد یعنی غایات فلسفه و فیلسوفان در بطن و محتوای توجه به سوی جهان موجودات فراشهودی نهاده شد تا منشأ و خاستگاه این موجودات و منشاء خود شهود در یک تقدیر تاریخی رقم خورد؛ تقدیری که با التفات به سوی جهان غیرشهودی آغاز شد و در یک چرخش هرمنوتیکی به بازنمایی معنای اصیل خود این التفات منجر می شود. بنابراین از نظر هوسرل (فلسفه در معنای یونانی آن و علم در معنای رنسانس آن) فیلسوفان و دانشمندان این غایات فلسفی را از بطن تاریخ به همدیگر ندا دادند تا در یک چرخش هرمنوتیکی معنای خود علم و فلسفه را آشکار کنند. اما از آنجا که اروپا از قرن نوزدهم در این چرخش هرمنوتیکی خلل ایجاد کرد یعنی غایات انسان اروپایی را به خارج از آن سوق داد در بحران فزاینده و دشواری گرفتار شده است و تا آن زمان که در این چرخش قرار نگیرد یعنی به وضوح سازی خود ذهنیت استعلایی که همان اگو یا عدم است، رجعت نکند در ورطه کینه توزی های وحشیانه گرفتار می ماند و به دنبال خودش جهان گرفتار را گرفتارتر می کند و به نابودی مطلق می کشاند.

به هر صورت از نظر هوسرل تقدیر تاریخی بشریت اروپایی و جهان، کامل کردن این چرخش هرمنوتیکی است. هوسرل اساساً نمی خواهد ریل جدید برای فلسفه ارایه کند بلکه هوسرل به قطار از ریل خارج شده یی می نگرد که باید در ریل خودش قرار گیرد و آن ترک طبیعت گرایی است یعنی این قطار به هر صورت به سوی غایات خودش باید رهسپار شود که همان وانهادن طبیعت گرایی است. به رغم همه کم و کاستی ها و فراز و نشیب ها این غایات بشری باید دوباره احیا شود و به سوی طرد طبیعت گرایی جهت گیری کند یعنی به پرسش های اساسی در همه ابعاد ممکن میدان بدهد و دست از بایکوت کردن اندیشه بردارد و به زبان دینی راه خدا را بازگشاید تا بشریت امروزی از مهالکی که در برابر او است در امان بماند.

من دلیل نقد هوسرل از علوم جدید را به طور بسیار اجمالی بیان کردم اما نقدهای دیگر از جمله نقد هایدگر از علم وجود دارد و پاسخ این پرسش را به کسانی می سپارم که اطلاعات عمیق تری در خصوص فلسفه او دارند.

اما از نظر هوسرل همان طور که خود هایدگر متذکر می شود راه چاره علوم مدرن و فلسفه را نمی توان خارج از فلسفه و علوم جست وجو کرد. خود فلسفه غربی و علوم به مثابه شاخه های فلسفه و فیلسوفان و دانشمندان غربی هستند که باید عزیمت جدیدی را آغاز کنند یعنی به خود تفکر و اصل آن به مثابه تفکر روی آورند و به این وسیله، تفکر خودش را آشکار کند یعنی تفکر با خود تفکر باید آشکار شود و این مشروط به آن است که به آن اجازه دهیم .