5 تکنیک برای ایجاد و تخریب اعتماد در محیط کار

تعداد زیادی از کارشناسان معتقدند که وجود اعتماد در محیط کار از جمله مهمترین فاکتورها برای ایجاد هماهنگی، همکاری، و کارایی کارکنان به شمار می رود. سازمان هایی که در میان کارکنان آنها اعتماد وجود دارد، نسبت به سازمان هایی که دارای یک چنین خصیصه ای نیستند، به موفقیت های بالاتری دست پیدا می کنند. 


از این رو سوالی که اغلب به ذهن بخش مدیریت می رسد این است که: "چگونه میتوانیم در محیط کار اعتماد ایجاد کرده و از تخریب آن جلوگیری نماییم؟" خوب این کار را باید از مقامات ارشد شروع کنیم چرا که این افراد برای سایرین الگو هستند، سپس باید از این نمونه های زنده استفاده کرد و در بخش ها و ادارات مختلف اعتماد را در میان کلیه ی کارکنان گسترش داد. 


طبق تحقیقات گسترده ای که به طور فردی بر روی این مسئله انجام داده ام، به این نتیجه رسیدم که 5 راه وجود دارد که مدیران با استفاده از آن می توانند به سرعت اعتماد را در میان کارکنان خود بوجود آورده و در مقابل نیز 5 راه دیگر وجود دارد که میتواند به همان سرعت اعتماد ایجاد شده را از میان بردارد. اجازه دهید که ابتدا بر روی شیوه های ایجاد اعتماد تمرکز کنیم؛ 


1- محیطی مملو از راستی و درستی ایجاد کرده و آنرا حفظ کنید. این امر زیر بنای ایجاد اعتماد در هر سازمانی می باشد. ابتدا مقامات ارشد باید یک چنین مسئله ای را رعایت کنند و بعد به تدریج به سایر کارکنان نیز سرایت می کند. این امر بدان معناست که در کنار وظایف اداری، افراد باید همواره به وعده های خود عمل کنند، اگر قول به انجام کاری می دهند آنرا عملی کنند و همیشه حقیقت را بگویند حتی اگر گفتنش برایشان خیلی دشوار باشد. اگر کارکنان یک سازمان صداقت داشته باشند، مردم به راحتی آن سازمان را پذیرفته و باور می کنند. 


2- در مورد دیدگاهها و ارزش ها با هم صحبت کنید. برقراری ارتباط از اهمیت بالایی برخوردار است و مانند شریان های است که اطلاعات و اعتماد را به بدنه ی سازمان پیوند می دهد. با صحبت در مورد دیدگاه های سازمان، بخش مدیریت میتواند پیش بینی کند که آینده ی شغلی سازمان به کجا کشیده خواهد شد. همچنین با صحبت کردن در مورد ارزش های یک مجموعه متدهای رسیدن به آن ها زیر سازی و برنامه ریزی خواهد شد. 


3- به کلیه کارکنان با یک چشم نگاه کنید. اعتماد زمانی ایجاد می شود که حتی یک تازه وارد، کارمندی که به صورت پاره وقت کار می کند، و یا کارمندی که پایین ترین میزان حقوق را دارد، احساس کنند که کارشان مهم بوده و جزئی از تیم یک سازمان بزرگ هستند. مدیریت نباید از برخود با چنین کارمندانی کناره گیری کند و همواره جلساتی را پیرامون نشست با کلیه ی کارمندان برگزار نماید. رهبران ارشد باید همواره به عقاید و پیشنهادات کلیه کارکنان گوش بدهند و به آنها اعتبار لازم را بدهند تا بتوانند خودشان را نشان دهند. یک رهبر زمانی موفق خواهد بود که نام کلیه ی کارکنانش را بداند، با خانواده های آنها آشنا باشد و با احترام و ارزش با آنها برخورد کند. 


4- بر روی اهداف کلی و نه شخصی تمرکز کنید. زمانی که کارمند احساس کند که همه دست به دست هم داده اند تا به هدفی همه جانبه و فراگیر دست پیدا کنند، و هر کسی ساز خودش را نمی زند، به این طریق اعتماد بیشتری ایجاد خواهد شد. این عصاره ی کار گروهی است. زمانیکه کار واقعاً گروهی باشد، افراد شرکت کننده در آن با اعتماد و اطمینان کامل نسبت به هم برخورد خواهند کرد. 


5- کار درست را انجام دهید حتی اگر ریسک زیادی در بر داشته باشد. همه ی انسان ها به صورت حسی می توانند تشخیص دهند که چه کاری "درست" است و چه کاری اشتباه. اگر این حس غریزی را دنبال کنیم و عواقب شخصی آنرا در نظر نگیریم، تقریباً می توان گفت که می توانیم احترام دیگران را به خود جلب کنیم. از این احترام، اعتماد بوجود خواهد آمد. 


خوب این از 5 نکته ی مثبت، اما نکات منفی کدام است. از چه طریقی اعتماد همکارانمان نسبت به ما سلب خواهد شد؛ 


1- رفتار و گفتار متناقض. هیچ چیز ذهن افراد را سریع تر از مشاهده ی دو چهرگی مغتشش نمی کند؛ و اگر این مشغولیت ذهنی به دلیل وجود تضاد در رفتار و تمایلات فرد بوجود آید، مطمئناً اعتماد میان دو نفر از میان خواهد رفت. 


2- به دنبال اهداف فردی و نه گروهی بودن. کسی که تنها به فکر خودش باشد - به ویژه در یک محیط تیمی- به سرعت احترام دیگران نسبت به خودش را از دست خواهد داد و در نتیجه ی آن اعتماد نیز از میان خواهد رفت. 


3- دریغ کردن اطلاعات. زمانی که کانال های ارتباطی بسته شود، شایعاتی به میان می آید که افراد احساس می کنند درست هستند. بعد هم مواردی نظیر حاشا، انکار و تکذیب مطرح می شود که همه و همه بار منفی در بر دارند. در یک چنین شرایطی افراد تمایل پیدا نمی کنند که اطلاعات صحیح را با یکدیگر در میان نگذارند. به موجب این اشتباه اعتماد از میان خواهد رفت. 


4- دروغ گفتن یا در میان گذاشتن نیمی از حقیقت. دروغگویی یکی از سریع ترین شیوه هایی است که به واسطه ی آن اعتماد فوراً از بین می رود. ممکن است افراد یک مرتبه و یا دو مرتبه چنین حرف هایی را باور کنند، اما مرتبه ی سوم از خود واکنش نشان می دهند. 


5- برخورداری از ذهنیت بسته و محدود. عدم تمایل در به حساب آوردن عقاید و ایده های دیگران و ایجاد کردن این ذهنیت که "فقط حرف های خودم درست هستنند..." به مرور زمان پل ارتباطی را از میان برداشته و اعتماد را مختل خواهد کرد. 


زمانیکه حقیقتاً به سازمان های موفق نگاه می کنیم، می بینیم که رهبران این ارگان ها هر 5 تکنیک ارائه شده را رعایت می کنند. رهبران ارتشی موفق همچنین رهبران سیاسی مردمی و یا رهبران قابل احترام صنعتی نظیر را در نظر بگیرید. همه ی این رهبران بزرگ نوعی حس اعتماد را در میان رتبه های بالاتر، هم رده ای های خود، و زیر دستانشان برقرار کرده بودند و به این واسطه موفقیت و بزرگی را از آن خود، واحدهای مرتبط، هم پیمانان، و شرکت هایشان نمودند.

چگونه رهبری بانفوذ باشیم؟

دکتر جان سی مکس ول می گوید، "مقیاس واقعی رهبری و مدیریت، نفوذ است، نه کمتر و نه بیشتر." شایان ذکر است که جان سی مکس ول، متخصص مدیریت و رهبری در دنیای تجارت است. 

برای مدیران طبیعی است که بخواهند هر چیز تازه ای درمورد رهبری را یاد بگیرند. بالاتر از درک و فهمیدن رهبری، این است که یاد بگیریم که رهبری امری است که با نفوذ و تاثیر سروکار دارد نه چیز دیگر. 

اگر فکر میکنید که همه چیز را درمورد رهبری یادگرفته اید، تا اتمام این مقاله صبر کنید. دلیل اینکه باید یاد بگیریم که رهبری با مسئله قدرت نفوذ سروکار دارد این است که خودتان را در موقعیتی قرار خواهید داد که رهبری شوید که از نظر تخصصی و شخصیتی نفوذ بیشتری داشته باشد. 

قبل از اینکه یادبگیریم که چرا رهبری با مسئله قدرت نفوذ سر و کار دارد، باید بفهمیم که رهبری و نفوذ هر کدام چه معنا و مفهومی دارند. رهبری به این شیوه تعریف میشود: قدرت هدایت و راهنمایی کردن، و مفهوم نفوذ نیز این است: توانایی تاثیر گذاشتن روی افراد به طوری که بدون اعمال زور و فشار، آنها را به انجام کاری ترغیب کنیم. 

سه نکته مهم که به آن می پردازیم عبارتند از: 

1. هیچکس ذاتاً رهبر به دنیا نمی آید. 
2. باید بین رهبرانی که فقط این مقام را یدک می کشند و رهبران واقعی تمایز قائل شد. 
3.  پرورش رهبران دیگر 

قبل از هر چیز، متخصص رهبری و مدیریت، والتر بِنیس، می گوید، "بدترین و خطرناکترین تصور غلط درمورد رهبری این است که رهبران ذاتاً رهبر به دنیا می آیند و یک عامل ژنتیکی آنها را به سمت رهبری می کشاند. این باور یعنی مردم یا این قدرت را در خود دارند و یا ندارند. که واقعاً بی معنی است. درواقع، عکس این مسئله صحیح است. رهبران ساخته می شوند نه که به دنیا می آیند." 

حق با والتر بنیس است، رهبران پرورش داده شده و تعلیم می یابند نه اینکه ذاتاً رهبر به دنیا بیایند. مردم تصور می کنند که مدیر عامل های کارخانه های بزرگ یا سوپراستارهای عرصه ورزش ذاتاً رهبر به دینا آمده اند، اما حقیقت ندارد. آنها سالها برای رسیدن به این درجه زحمت کشیده اند و مهارت آموخته اند. 

پس چطور می توان رهبری بانفوذ شد؟ اگر یاد در تمام طول عمرتان فقط یاد بگیرید، می توانید رهبری بانفوذ شوید. افراد می توانند با مطالعه کردن و الگو قرار دادن سایر رهبران، رهبری بانفوذ شوند. 

شرکت در سمینارها، مشاهده و گوش دادن به نوارهای آموزشی و فعالیت در کنفرانس های رهبری می تواند شما را به یک رهبر تعلیم دیده تبدیل کند. 

برای تشخیص خود بعنوان یک رهبر بانفوذ، باید بتوانید تفاوت بین رهبرانی که فقط این مقام را یدک می کشند و رهبران واقعی را تشخیص دهید. دلیل اهمیت آن چیست؟ 

وقتی توانستید تفاوت بین رهبرانی که فقط این مقام را یدک می کشند و رهبران واقعی را تشخیص دهید، می توانید بفهمید که چه کسی مردم را هدایت می کند. مثال آن یک مدیرعامل است که این عنوان را یدک می کشد، اما حوزه نفوذ او به سایر رهبران موقعیتی محدود می شود. 

از طرف دیگر، مدیریت منابع انسانی یک مقام و مامور فعال است. به عبارت دیگر، مدیریت منابع انسانی باید بتواند با سازمان های داخلی و خارجی و مردمی که میتوانند به ارتقاء شرکت کمک کنند، کار کند. مدیریت منابع انسانی یک رهبر واقعی است چون در کل سازمان نفوذ دارد و پرسش و پاسخ های مورد نیاز رهبران موقعیتی در دست آنهاست. 

دفعه بعدی که در یک میتینگ شرکت داشتید، باید بتوانید بین رهبرانی موقعیتی و رهبران واقعی تمایز قائل شوید. 

و آخر از همه به این نکته می رسیم که یکی از اولویت های رهبرای باید پرورش رهبرای دیگر باشد. اما چرا؟ 

رهبرانی که رهبران دیگری را پرورش می دهند، تاثیر بسیار بالاتری در سازمان خود میگذارند که به هیچ طریق دیگر  قابل حصول نیست، نه با افزایش منابع، نه با کاهش هزینه ها، نه با افزایش حاشیه سود، نه با آنالیز سیستم ها، یا اجرای سیستم های مدیریتی با کیفیت بالا و.... 

پرورش رهبران دیگر برای ارتقاء سطح کمپانی یا شرکتتان بسیار مهم و حیاتی است. اینکار باید جزء اولویت های شما باشد. 

اگر رهبری بانفوذ باشید به شما قول می دهم که بتوانید به بهترین شکل سازمان یا شرکت خود را مدیریت و رهبری کنید و قوای انسانی خود را نیز به حد ماکسیمم برسانید. منتظر چه هستید، از همین امروز شروع کنید.

12 روش برای ایجاد خلاقیت و ایده های بزرگ در ذهن

خلاقیت باعث بروز افکار بزرگ در انسان میشود. اما معمولا سـخت ترین مرحله نــقطه شروع است. افکار بزرگ ما را به سمت پیشرفت راهنمایی کرده و فردایی روشن را برایمــان به ارمغان می آورند. با به کارگیری اصولی که دراین قسمت برای شما شرح می دهیم می تـوانـیـد یـک تـجارت بزرگ و
بی نقص راه اندازید. ما متاسفانه ذهن خود را به انجام این امور عادت نداده ایم. این امر سبب میشود تـا توانایی خـود را بـرای دامـن دادن بـه تـصورات و تخیلات از دست داده و در نـتـیـجه قـدرت تـخـیـل خـود را به کار نگیریم. به همین دلیل فرصتهای بی شماری را به آسانی از دست می دهیم.

ایـده های بـزرگ از مـحـلی فـــرای باورهای شخصی نشات می گـیـرند. بـاید بـه دوردسـت هــا بنگرید و افکار متفاوت را آزمایش کنید تا به نتیجه مطلوب دست پیدا کنید.

عده ای بـــا به کار نگرفتن ذهن خود آنرا به طرز وحشتناکی بی حس و کرخت می کنند، چنین رفتاری باعث می شود درخت افکار شما هیچ گاه به بار ننشیند. 

1- زیاد مطالعه کنید
ذهن شما همانند بدنتان برای اینکه رشد پیدا کرده و پرورش یابد نیازمند تمرین و تحرک است، و چه تمرینی بهتر از کتاب خواندن. سعی کنید با افکار و عقاید انسان های موفق در طول تاریخ آشنا شوید. شرح حال و تاریخچه زندگی هر یک از آنها را مرور کنید و از آن درس بگیرید. با مطالعه این کتب می توان حدس زد که چگونه این افراد بزرگ ذهن خود را برای رسیدن به بهترین ها پرورش داده بودند. همچنین می توانید مجلاتی نظیر تجارت و یا اقتصاد روز را نیز مطالعه کنید. با آگاهی از نظرات دیگران پیرامون مسایل مختلف شما سطحی نگری را کنار می گذارید و با یک دید عمقی به موضوعات مختلف می نگرید.

2- فرصت هایی را که در آن ذهن شما خلاق است از دست ندهید

شاید بروز بسیاری از مسائل را به شانس واگذار می کنید. تصور شما نادرست است. شاید بعضی مواقع حس می کنید که مغزتان اصلا کار نمی کند و هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهد. اما مواقعی هم وجود دارد که ذهنتان به قدری فعال است که می خواهید انیشتن را به رقابت دعوت کنید. تنها مشکل موجود این است که این زمان طلایی مواقعی که شما به آن نیاز دارید، ظاهر نمیشود. زمانی که ذهن در حال فوران است تا آنجا که می توانید به افکار خود پر و بال دهید. اجازه دهید افکارتان مثل آب آتش نشانی به بالاترین نقطه صعود کنند. هنگامی که برای پرواز کردن به ذهن خود فضا می دهید، او شما را به دوردست ها خواهد برد و نتایج شگفت انگیزی را بدست خواهد داد.


3-  یک دفترچه یادداشت به همراه داشته باشید

هنگامیکه افکار بی نظیر به ذهن شما خطور می کنند از ذخیره کردن آنها اطمینان خاطر حاصل کنید. در این امر به یادداشت های ذهنی اکتفا نکنید زیرا ممکن است به دست فراموشی سپرده شوند. سعی کنید همیشه یک دفترچه یادداشت و یا یک ضبط صوت به همراه داشته باشید به ویژه در کنار تخت خواب خود برای مواقعی که افکار طلایی در حدود ساعت 2 نیمه شب به ذهن شما خطور می کنند. هنگامیکه افکارتان در جایی ثبت شوند، شما به راحتی می توانید به آنها دسترسی پیدا کنید و آنها را به سرعت به کار ببندید. افکار بزرگ نیز مانند میوه ها فقط تا زمانی که تازه و شاداب باشند قابل استفاده هستند. 

4- از افکار دیگران بهره بجویید

بهره جستن از افکار و عقاید دیگران نیز به نوبه خود روش مناسبی برای گسترش ایده های شخصی شماست. افراد مختلف دارای نقطه نظرات و چشم اندازهای متفاوتی هستند. توانایی های آنها مختلف است و سوابق و پیشینه های متفاوتی دارند. کارکرد ذهن افراد منحصر به فرد است. با مطرح شدن یک بحث در میان جمع ، آنقدر پیشنهادهای مختلف شنیده می شود که نیمی از آنها هرگز به ذهن شما نمی رسیدند. به این طریق شما میتوانید با کوله باری سرشار از افکار متفاوت در جاده تصمیم گیری گام بردارید.

نسبت به نظر هیچ کس بی توجهی نکنید . شاید در نگاه اول احمقانه به نظر برسند اما شاید مانند صدف هایی باشند که در خود گوهرهای گرانقیمتی را جای داده اند. درست نیست که در مورد نظر دیگران به قضاوت بنشینیم سعی کنید به جای قضاوتهای بیهوده آن ها را سبک سنگین کرده و در امور روزمره خود به کار بندید. 

5- تغییراتی در محیط اطراف خود ایجاد کنید

گاهی اوقات تنها چیزی که باعث می شود ذهن خسته شما را دوباره به کار اندازد تغییر وضع ظاهری محیط اطرافتان است. اگر چشم انداز پیرامون شما تغییر کند، ذهن شما نیز به صورت ناخود آگاه به سمت یک دیدگاه جدید تغییر جهت می دهد. اگر تمام مدت در پشت میز خود بنشینید ذهن خود را در آن شرایط محدود می کنید و هیچ فضایی برای برانگیختگی او باقی نمی گذارید.

بنابر این میتوانید پیاده روی کنید، به باشگاه ورزشی بروید، کنار آب رود بنشینید و در کل به یک مکان جدید قدم بگذارید تا ذهن شما نیز بتواند آزادانه به تمرین و تقلا بپردازد. 

6- بر روی شکاف میان دو نسل خط بطلان بکشید

ذهن کودکان تروتازه و شاداب است. آنها جسور هستند و احساساتشان از طریق فشار های اجتماعی سرکوب نشده است. به جهان با شگفتی می نگرند و مانند بزرگترها پاکی و معصومیت خود را از دست نداده اند. با کودکان پیرامون مسائل مختلف صحبت کنید تا با نقطه نظر ساده و بی آلایش آنها آشنا شوید. اگر می خواهید مشکلی را حل کنید نظر آنها را نیز جویا شوید. عقاید آنها شما را به تعجب وا می دارند. آنها قصد تاثیرگذاری در دیگران را ندارند و همه چیز را تنها با اتکا بر پاکی و صداقت بیان می کنند.

از سوی دیگر با افراد سالخورده و مسن نیز مشورت کنید. آنها مدت ها پیش با تمام این مشکلات مواجه شده اند و با آن دست و پنجه نرم کرده اند. تجربیاتشان آنقدر سودمند و با ارزش است که هیچ قیمتی را نمی توان بر روی آن گذاشت. پس آنها را دست کم نگیرید، با دیدگاههایشان نسبت به زندگی آشنا شوید و از آنها درس بگیرید. قطعا شما را به سوی جهت مناسب هدایت می کنند و از مشکلات در امان خواهید بود.


7- به رفیق شفیق خود مراجعه کنید

همه ما دوستی داریم که به نظر میرسد توانایی پاسخ به تمام مسائل و مشکلات ما را دارد. چرا تنها در مورد مشکلات شخصی از او کمک می خواهید؟ بد نیست گاهی در مورد مسائل مهمتر نیز از او یاری بجویید. 

8- به توانایی های خود اتکا کنید

قواعد و اصول کلی را برای یک لحظه هم که شده فراموش کنید. این رهنمون ها در جای خود مفید هستند اما ممکن است مانند یک چشمبند عمل کرده و قدرت داشتن دید وسیع را از شما بگیرند و اجازه دیدن چشم اندازهای متفاوت را به شما ندهند. هرزگاهی خود را از قید و بند قوانین آزاد کنید. شما می توانید بدون توجه به کارآیی روش های گذشته به آسانی و بدون بروز هیچ شک و تردیدی در راه مورد نظر خود گام بردارید. کمی جسارت به خرج دهید و سیستمهای فعلی را زیر سوال برید.


9- در حیطه کاری خود به فعالیت بپردازید

خیلی خوب است که به ذهن خود اجازه دهید آزادانه به گردش بپردازد. اما این گردش باید در حیطه دانش شما انجام پذیرد. اگر یک طراح هستید لازم نیست راه حلی برای مشکلات اقتصادی پیدا کنید. افکار شما تنها در رشته ای که مهارت دارید خوب کار می کنند و در سایر رشته ها نتیجه ای مصیبت بار را به دنبال خواهند داشت. اگر نیاز به ورود به قلمرو دیگری را دارید بهتر است قبل از هر کار با یک متخصص مشورت کنید و اجازه انجام کلیه امور را به دست او بسپارید تا با استفاده از دانش و تخصص ود عمل کند. 

10-  به ذهن خود آزادی عمل دهید

آیا با تمرین های رایج نویسندگان آشنایی دارید؟ آنها برای مبارزه با محدودیت ها یک روش بسیار جالب را برگزیده اند. فقط کافی است قلم را بر روی کاغذ گذاشته و هر آنچه که در ذهنتان است را بر روی کاغذ بیاورید. میتوانید از مشکلات شروع کنید و به دنبال هیچ گونه ارتباطی در دست نوشته های خود نباشید. مهم نیست که تا چه حد عبث و نا معقول به نظر می رسند. بعدا می توانید مثل یک جدول تناوبی آنها را سازماندهی کنید، در آخر نیز امکان دارد به چیزی دست پیدا کنید که بیهوده و بی ربط باشد اما چیزی که در این مبحث حائز اهمیت است این است که شما به ذهن خود اجازه غرق شدن در مسائل مختلف را داده اید و این خود یک امتیاز محسوب می شود. هیچ کس نمی داند شاید به نتیجه ای برسید که سال ها منتظر آن بوده اید.


11- ایده های گذشته را از نو بسازید

افکار شما مثل کامپیوتر هستند. هر چند وقت یک بار نیاز است که سخت افزار آن را ارتقا دهید. ایده های بزرگ گذشته را پیش روی خود بگذارید و بر روی آن ها عملیات نوسازی انجام دهید. آن ها را اصلاح کنید و برای بهبودی آن ها تلاش کنید. ضمائم لازم را نیز  برای تقویت هر چه بیشتر به آنها بیفزایید. این کارها را می توان با نوشتن عقاید اولیه خود بر روی کاغذ و نظم دادن به آشفتگی ذهنتان انجام دهید. عالی به نظر میرسد پس منتظر چه هستید؟ بهتر است در انجام آن تعجیل کنید. 

12- از الهه وجودتان یاری بخواهید

آیا یک شی، آهنگ، مکان و یا یک شخص خاص وجود دارد که حضور و یا تجسم او برای شما خوشایند بوده و به ذهنتان نیرویی همچون قدرت موتور جت می دهد. از هیچ تلاشی برای رسیدن به آن مضایقه نکنید. تنها یک چنین چیزهایی هستند که شما را به سمت ابتکارات بدیع رهنمون می سازند. از وجود آن بهره بجویید و اجازه دهید تا انوار طلایی آن به درونتان نفوذ کند و ذهن شما را در بر گیرد. 

یک ایده بزرگ از چه ویژگی هایی برخوردار استشرکت ها و کمپانی های بزرگ به ویژه آن دسته که بر روی مسائلی نظیر طراحی و تبلیغات کار می کنند، سرمایه گذاری های عظیمی 

بنابراین خیال بافی و رویا پردازی کنید تا ذهـن شما به نظریه پردازی عادت کند و از قلمرو سادگی بیرون آید. قدری افسار گسـیـخـــته باشید تا پندار شما به بلندی ها پرواز کرده و اوج گیرد.

صرف می کنند تا به کارکنان خود آموزش دهند که چگونه میتوانند ذهن خود را آزاد کنند تا سرچشمه ایده های بزرگ باشند. خیلی از آنها از کارمندان درخواست ارائه لیست هفتگی ایده ها را میکنند. در چنین محیطی چیزی به عنوان فکر بد وجود ندارد فقط بعضی ایده ها خام هستند.

نکاتی درباره رشد و پیشرفت فردی

این روزها اصطلاحات رشد فردی، پیشرفت فردی و کمک به خود خیلی باب شده است. خیلی از کتابها و وب سایت ها را بر مبنای این موضوعات می بینیم. به نظر میرسد که مردم برای پیدا کردن راه حلی برای مشکلاتشان به درون خود رجوع می کنند. و برای این منظور به دنبال اطلاعات، تکنیک ها، کارگاه های آموزشی و سخنرانی هایی هستند که راه آنرا نشانشان دهد. مردم فهمیده اند که رشد و پیشرفت فردی کیفیت زندگی آنها را بالا می برد.

ذهن ناخودآگاه یکی از کلیدهای رشد و پیشرفت فردی است. با تغییر محتویات ذهن ناخودآگاه می توانید عادات و رفتارهایتان را تغییر دهید. اینکار از طریق تجسم سازی، استفاده از عبارات تاییدی، مدیتیشن و بررسی رفتارها و عادت ها میسر است.

فرایند تغییر درونی نیاز به کار و تلاش درونی دارد. خواندن فقط کافی نیست، باید آنچه خوانده اید را تمرین کنید و این نیازمند زمان و تلاش است. چیزی به اسم پیشرفت فردی فوری وجود ندارد. هر تغییر درونی زمان می برد و برای آن باید انگیزه، تمایل، جاه طلبی، پشتکار و فداکاری داشته باشید. مقاومتهای درونی و بیرونی را هم باید مد نظر قرار دهید. با شروع هر برنامه رشد فردی اکثر افراد معمولاً با مقاومت های درونی مواجه می شوند که از عادات قدیمی و ذهن ناخودآگاه آنها سرچشمه می گیرد. این مقاومت ها ممکن است از افراد دور و بر آنها نیز باشد.

میل به تغییر، ساختن عادت های تازه و رشد باید آنقدر نیرومند باشد تا بتواند بر تنبلی، میل به دست کشیدن از کار، یا مسخره کردن ها و مقاومت های خانواده، دوستان و همکاران غلبه کند.

اجازه بدهید چیزی درمورد خودم بگویم. من از سنین پایین روی تکنیک های پیشرفت و رشد فردی کار می کردم و آن را منبعی از قدرت درونی، شادی و راهی برای بهتر زندگی کردن می دانستم. یکی از مفیدترین تکنیک هایی که کشف کردم تکنیکی بسیار ساده اما بسیار موثر بود. در این تکنیک به رفتارها و اعمال مردم در موقعیت های مختلف نگاه میکنی و بعد به درون خود نگاه می کنی تا ببینی خودت هم در یک موقعیت مشابه به همان صورت رفتار می کنی یا نه.

وقتی کسانی را می دیدم که خصوصیاتی داشتند که دوست نداشتم، خودم را آزمایش می کردم تا ببینم من هم آن خصوصیات را دارم یا نه. اگر داشتم، در ذهنم یک رفتار دیگر را تجسم می کردم. در چشم ذهنم خودم را می دیدم که خلاف آن خصوصیت را دارم. خودم را در موقعیت هایی تجسم می کردم که آن رفتار جدید را از خود نشان می دهم.

زمانیکه با خصوصیاتی روبه رو می شدم که دوست داشتم، درمورد فواید و مزیت های آن و اهمیتشان در زندگی خودم فکر میکردم. اینجا هم از تجسم سازی و عبارات تاییدی استفاده کرده و سعی می کردم که در زندگی همانطور رفتار کنم.

به این طریق بود که از رفتارها و اعمال مردم اطرافم، در محل کار، خانه، خیابان، و هر جای دیگر بهره های زیادی نصیبم شد. اینکار هیچوقت با هدف قضاوت کردن درمورد آنها یا بهره کشی از آنها نبوده بلکه برای یاد گرفتن نحوه بهتر رفتار و عمل بوده است. این فرایند فایده دیگری هم داشت. علم من را درمورد افکاری که بر رفتار و اعمال مردم تاثیر می کند بالا برد.

شما چطور می توانید از این تکنیک برای رشد و پیشرفت فردی خود استفاده کنید؟

1. به اطراف خود نگاه کنید و ببینید مردم در موقعیت های مختلف چطور رفتار و عمل می کنند. به افرادیکه در محل کار، خانه، سوپرمارکت، در اتوبوس، تاکسی یا در خیابان می بینید دقت کنید. حتی می توانید به افرادیکه در تلویزیون با آنها مصاحبه میشود یا در فیلم ها می بینید هم فایده ببرید.

2. ببینید مردم چطور حرف می زنند، چطور راه می روند، چطور واکنش می دهند و درنتیجه آن سایر افراد چطور با آنها برخورد می کنند.

3. به نحوه استفاده افراد از صدای خود و واکنش آنها به صدای دیگران دقت کنید. ببینید وقتی دیگران داد می زنند یا نرم و آرام صحبت می کنند شما چه احساسی پیدا می کنید. ببینید وقتی افراد عصبانی می شوند، ناراحت می شوند یا برعکس شاد و آرام هستند چه اتفاقی می افتد.

4. اگر چیزی که مشاهده می کنید را دوست ندارید، ببینید چرا و چطور آن را دوست ندارید و بعد رفتار خودتان را بررسی کنید تا ببینید شما هم همانطور رفتار می کنید یا خیر. با خود صادق و بیطرف باشید.

5. اگر متوجه شدید که شما هم بعضی از این رفتارهای نامطلوب را دارید، هر از گاهی به خودتان گوشزد کنید، آنوقت هر بار که چنین رفتاری نشان می دهید کاملاً از آن آگاهید و تمام تلاشتان را می کنید که چنین رفتاری از شما سر نزند.

6. در ذهنتان تجسم کنید که دوست دارید چطور برخورد کنید. چندین بار در طول روز آنرا تکرار کنید.

7. وقتی با رفتار و عملی روبه رو شدید که دوست داشتید، سعی کنید به همان صورت رفتار کنید. اینجا هم چندین بار در طول روز آن صحنه را در ذهنتان تجسم کنید.

8. همچنین می توانید برخی از عادت های سابقتان را کنار گذاشته و عادت ها و رفتارهای جدیدی اتخاذ کنید. مداوم تغییراتی که باید انجام دهید را به خودتان یادآور شوید و برحسب آن رفتار کنید. هربار که دیدید مطابق آن عادت قدیمی رفتار کرده اید، تصمیمتان برای تغییر و بهبودی را به یاد بیاورید و بنابر آن رفتار کنید.

9. اگر زود نتیجه نگرفتید، ناامید و خسته نشوید. مهم نیست که چند بار شکست بخورید یا فراموش کنید که آنطور دلخواهتان رفتار کنید. پشتکار داشته باشید و هیچوقت از تلاش دست نکشید و خواهید دید که چطور خودتان و زندگیتان کم کم تغییر میکنید.

رهبران بزرگ اشتباهاتشان را می پذیرند

یکی از مهمترین خصوصیات یک رهبر توانایی پذیرش اشتباهاتش است. ازآنجا که رهبران با مشکلات و چالش های بسیار زیادی روبه رو هستند و در جایگاهی هستند که می توانند تصمیمات بیشماری بگیرند (یا از برخی تصمیمات پرهیز کنند)، گاهی ممکن است مسائل خوب پیش نرود. نشانه یک رهبر بزرگ این نیست که از بروز اشتباهات جلوگیری کند، این است که وقتی مرتکب اشتباهی می شود، از آن درس بگیرد.

به همین دلیل است که پرزیدنت بوش یا نمی توانست یا نمی خواست که اشتباهاتی که در دولتش انجام داده بود را بپذیرد. اولین بار که درمورد اشتباهاتش در در نظر عموم از او پرس و جو شد، در اولین جلسه کنفرانس مطبوعاتی او بود. پرزیدنت بوش در پاسخ مردد بود و بعد گفت که بهتر می دانسته که آن سوال را از قبل به او می دادند. حرفش را کمی بیشتر طول می دهد و اضافه می کند که مطمئن است که می تواند یک اشتباه را بپذیرد اما برایش سخت است که این کار را در روز روشن و جلوی انظار انجام دهد. این سوال باز هم توسط یک شهروند از پرزیدنت پرسیده شد و او باز هم نتوانست حتی یکی از اشتباهات خود را جلوی جمع مطرح کند.

مشکل اینجا مبارزه های انتخاباتی ریاست جمهوری نیست. این دیگر تمام شده، مشکل بحث رهبری است و اینکه چطور افرادیکه قدرت دستشان است اشتباهات و خطاهایشان را مطرح می کنند و چطور از آنها درس می گیرند. مسئله این است که یک رهبر چطور می تواند از یک اشتباه بعنوان فرصتی برای نشان دادن آسیب پذیری و در عین حال قدرت خود استفاده کند.

کنایه ای که اینجا پنهان است این است که خیلی از رهبران پذیرفتن اشتباهاتشان را نشانه صعف می دادند. اما در بسیاری از موارد عکس این صادق است. پذیرفتن اشتباهاتمان به ما برای تقویت روابطمان با همکاران در محیط کار و سایر سهامداران کمک میکند. براسای گفته های مایک زیزوفسکی، استاد بسکتبال دانشگاه و نویسنده کتاب “Leading with the Heart”،  وقتی یک رهبر اشتباهی مرتکب می شود و آن را نمی پذیرد، به نظر دیگران متکبر و غیرقابل اعتماد می آید. و هیچ رهبری نمی خواهد غیرقابل اعتماد به نظر برسد.

به همین دلیل است که زیزوفسکی و سایر رهبران خیلی راحت اشتباهاتشان را می پذیرند. آنها می فهمند که اگر به این کار تمایلی نداشته باشید باید هزینه گزافی برای آن پرداخت کنی. آنطور که فکر می کنید کار سختی نیست. پذیرفتن اشتباهاتتان نشان می دهد که شما به روابطی که ایجاد کرده اید باور دارید. اطرافیان شما باید بدانند که شما هم انسان هستید. آنها باید بدانند که شما به آنها و به رهبری خودتان اعتماد دارید که بگویید، "معذرت می خواهم. من نتوانستم اینکار را خوب انجام دهم. خودم مسئولیت آن را قبول می کنم."

یا برعکس این بگوید، "میدانم که مشکلات زیادی به خاطر اینکه نتوانستیم به هدف فلان دست پیدا کنیم ایجاد شده است اما من به عنوان رهبر تیم این مسئولیت را قبول می کنم و ما بعنوان یک گروه می توانیم همه چیز را دوباره درست کنیم. حالا جیم تو فکر میکنی برای بهبود مشکلاتی که ایجاد کرده ایم چه کار می توانیم بکنیم؟" آنچه در هر دو این گفته ها ثابت است قبول مسئولیت است. آنچه متغیر است این است که برای ادامه راه خودتان گروه را هدایت کنید یا از افراد گروه کمک بگیرید.

چه چیز اینگونه ارتباط سخت است؟ آیا باید روی چیزی ریسک کنید؟ مطمئناً اما زمانی با ریسک بزرگتری روبه می شوید که بفهمید همه اطرافیانتان، چه داخل و چه خارج سازمان، تصور کنند که شما باید برای آن اشتباه خاص قبول مسئولیت کنید. پس از خودتان بپرسید، "آیا من مشکلات و اشتباهات کاریم را قبول می کنم؟" و اگر اینطور نیست قبل ازاینکه دیر شود از همین امروز شروع کنید. آنوقت ببینید که اطرافیانتان چه واکنشی به این اقدام شما خواهند داشت.

اما اگر رهبری هیچوقت اشتباهاتش را قبول نکند چه؟

آیا رهبران باید اشتباهاتشان را بپذیرند؟

یک مکتب فکری وجود دارد که می گوید رهبران نباید اشتباه خود را قبول کنند. دلیل آن احتمالاً این است که بااینکار آنها اعتبار و قدرت خود را از دست می دهند. خیلی وقت ها می بینید که در سیاست وضع به همین منوال است. خیلی از رهبران سیاسی به بهانه های مختلف از قبول اشتباهشان سر باز می زنند یا خیلی راحت کاری که کرده اند را انکار می کنند.

مطمئناً رهبری که در روز اشتباهات مختلفی را مرتکب می شود مشکل عمده ای دارد اما این ربطی به قبول اشتباهات ندارد، مربوط به سطح توانایی و قضاوت آنهاست.

واقعیت این است که رهبران باید بتوانند اشتباهاتشان را جلوی پیروانشان قبول کنند. درواقع، این کار اعتماد و وفاداری به آنها را افزایش می دهد. از این مهمتر، با قبول اشتباهات، کارمندانتان یاد می گیرند که شما در صداقت، رک بودن، و مسئولیت پذیری جدی هستید و این مسئله برای ایجاد اعتماد و وفاداری اهمیت بسیار زیادی دارد.

بررسی این نکته یک دقیقه بیشتر وقت نمی برد. خودتان را در جایگاه یک کارمند معمولی قرار دهید. رئیس شما اشتباه بسیار بزرگی مرتکب می شود طوری که برای همه آشکار می شود که او مرتکب این اشتباه شده است. اگر رئیستان اشتباهش را قبول نکرده و مسئولیت آن را نپذیرد، به نظر شما چگونه رهبری است؟ صادق؟ قابل اعتماد؟ به هیچ وجه.

این را با موقعیتی مقایسه کنید که رئیس اشتباه خود را می پذیرد. بااینکه اشتباهات در نگاه اول چندان بزرگ نیستند اما قبول کردن آن کمی از خسارات آن را سبک می کند. درواقع، قبول مسئولیت برای اشتباهات می تواند توانایی رهبری شما را افزایش دهد.

اعتیاد خرج کردن—از کجا بفهمیم مبتلا هستیم؟

"کاری را که می دانستی چطور انجام بدهی، آنطور انجام دادی. وقتی بهتر دانستی، بهتر هم انجام دادی."

مایا آنجلو

لغت نامه "اعتیاد" را راهی برای وقف کردن و رها کردن خود به چیزی از روی عادت و میل شدید، رفتاری که عملکرد یک عمل حیاتی را خراب می کند، و پیشرفت مضر تعریف می کند. اعتیاد باعث می شود حس توازن و عقلانیت خود را از دست بدهید. در همه نوع اعتیاد، اشتیاق و میل شدید برای  لذت و خشنودی آنیبرای رسیدن به احساس لذت، قدرت، و رها شدن از مشکلاتو پافشاری بر نادیده گرفتن نشانه های رفتاری دراز مدت و خودویرانگر.

اگر دچار اعتیاد خرج کردن هستید، کنترل خرید کردن برای شما کاری دشوار است و هرچقدر هم که خرید کنید باز هم برایتان کافی نیست. فروشگاه ها و مراکز خرید یک جذابیت آهن ربایی برایتان دارند. همیشه گرانترین هدیه ها را می دهید. خریدهایتان نشان می دهد که چقدر درمورد همه برندهای و مارک های اجناس مختلف اطلاعات دارید. وقتی با دوستانتان برای غذا خوردن به رستوران می روید، این شما هستید که همیشه برای حساب کردن صورتحساب اصرار دارید، چه بتوانید از عهده آن بربیایید، چه نتوانید.

باوجود عواقب منفی که این مشکل برای شما داردمثل احساس گناه، قرض یا احساس خجالت درمورد خریدهایتانباز هم دست از اینکار برنمی دارید و خود را در مرکز خرید دیگری مشغول خریدن چیزهایی که واقعاً به آن نیاز ندارید می یابید. معمولاً درمورد اینکه چقدر خرج کرده اید دروغ می گویید (به خودتان و نزدیکانتان)، برچسب های قیمت را از روی اجناسی که خریده اید می کنید و همیشه برای راست و ریست کردن هزینه های ماهانه تان مشکل دارید.اعتیاد خرج کردن تلاشی برای خریدن "خوشبختی" استبرای مورد تحسین قرار گرفتن، احساس قدرت کردن، دور کردن احساسات مشکل دار مثل شک به خود یا ناامیدی ازخودو می توانند به خراب کردن هر چیزی که برایتان عزیز بود منجر شود.

چطور به یک رفتار معتاد می شویم؟

فرستنده های شیمیایی هستند که انتقال دهنده های عصبی یا نوراترانسمیتر نامیده می شوند و کارشان انتقال ارتباط بین مغز و سایر قسمت های بدن است. وقتی عصبی، مضطرب و نگران  هستید، جریانی از اپینفرین که تحریک کننده ترس است در بدنتان تولید می شود. وقتی اتفاقی می افتد که حس خوبی به شما می دهد (مثلاً وقتی چیزی می خرید) جریانی از نوروترانسمیترهایی که سروتونین نامیده می شوند در شما پیدا شده و احساسی خوب به شما می دهند.

اعتیاد خرج کردن رفتاری در شما ایجاد می کند که یگدفعه باید همان لحظه چیزی بخرید. پرداخت پول برای خرید یک جنس احساسی بسیار خوب به شما می دهد و  باعث می شود مقدار کافی از آن سروتونین در بدنتان تولید شود. یک خرید هیچوقت برای شما کافی نیست. می خواهید آن احساس سرخوشی را دوباره و دوباره تجربه کنید، به همین خاطر باز بیرون می روید و چیزی می خرید.

با رفتار خودتان مسموم شده اید. تنها چیزی که در دنیا برایتان مهم است این است که بتوانید به این خرج کردن هایتان ادامه دهید. چون خریدن چیزهای جدید احساس خیلی خوبی نسبت به خودتان، زندگیتان و همه چیز در شما ایجاد می کند. درست همانطور که تعریف اعتیاد می گوید، شما خودتان را وقف رفتاری کرده اید که از روی عادت و میل شدید انجام می شود و عملکردهای حیاتی را تخریب می کند.

چرا اعتیاد به خرج کردن؟

اعتیاد به خرج کردن یک نشانه یا بهتر بگوییم، یک چراغ قرمز هشدار از احساسات بسیار عمیقی در شماست که سعی در پنهان کردن آن دارید. افراط در خرید به شما کمک می کند آن احساسات مشکل ساز حداقل برای مدتی روی نشوند. هربار که سعی می کنید این رفتار اعتیادآمیز خود را کنار بگذارید، یا حسی ناخوشایند و ترس مواجه می شوید. بااینکه به خودتان قول داده اید که باید خرج کردن هایتان را کمتر کنید، اما برای از بین بردن آن حس ناخوشایند محبور می شوید باز چیز دیگری بخرید.

اما چه احساساتی است که اینقدر بد است که شما را به خودویرانگری می رساند؟ شاید از این می ترسید که به آن اندازه ای که می خواهید جذاب یا موفق به نظر نرسید. احتمال این وجود دارد که ترس شما از این ناشی می شود که فکر می کنید خودِ واقعیتان موجودی دوست داشتنی نیست. یااز این می ترسید که ظاهرتان که اینقدر برای زیباییش تلاش کرده اید، از بین برود و دیگران ببینند که پشت آن ظاهر زیبا چه در فکر شماست: اینکه شما یک فرد متظاهر و شکست خورده اید.

وقتی دچار اعتیاد خرج کردن باشید، آنچه که واقعاً می خواهید بخرید این است که مورد علاقه و توجه دیگران قرار بگیرید و اسیر آن حس شک و ناامیدی به خود نشوید. مهم نیست که چقدر پول داشته باشید چقدر موفق باشید یا چه موقعیت احتماعی داشته باشید، این درون شماست که احساس خالی بودن و پوچی می کند. وقتی پول خرج می کنید، آن دره خالی و عمیق درونتان کمی پر می شود و حتی به مدتی خیلی کوتاه احساس می کنید که در اوج دنیا هستید.

از کجا بدانید که دچار اعتیاد خرج کردن هستید؟

انکار یکی از مولفه های اعتیاد است. برای اینکه بفهمید دچار اعتیاد خرج کردن هستید یا نه  باید عادت های خرید خود را صادقانه بررسی کنید: چقدر و چند مدت یکبار خرید می کنید؟ خرید کردن های شما چه خسارتی به حساب پس اندازتان، کارتان، خانواده تان، و زندگی شخصی خودتان وارد می کند؟ و مهم تر اینکه، چه احساسات ترس یا ناامنی را می خواهید با خرید کردن بپوشانید؟

تشخیص اینکه به این اعتیاد دچار هستید اولین و بزرگترین قدم برای بهبودی است. اگر احساس می کنید که خرج کردن مشکلاتی برای شما ایجاد می کند، می توانید نزد مشاور روانشناس رفته و با او مشورت کنید. به همراه مشاور می توانید ببینید چه چیزی شما را به خرید کردن ترغیب می کند و چطور عادت های خرید شما بر کیفیت زندگیتان تاثیر می گذارد و روابط شما را با نزدیکانتان شکل می دهد و درمورد خودتان چه احساسی پیدا می کنید.

رفتاری های اعتیادآور قابل درمان هستند. اگر واقعاً می خواهید عادت خرید کردن خود را متوقف کنید، مشاوره و روانشناسی بیشتری کمک را به شما می کند و به شما یاد می دهد که چه رفتارهایی را جایگزین آن کنید و مهارت های کنار آمدن با این مشکل رانیز به شما معرفی می کند.

راههای تسلط بر دیگران

در زندگی جذب، غلبه و تسلط بر دیگران اگر درست پیاده شود، عملی است مثبت نه منفی. در صورت کسب این مهارت می توانید به روابط دوستانه و شغلی خود استحکام بیشتری ببخشید. به منظور نیل به این هدف می توانید از راهکارهای زیر استفاده کنید:

گام اول:

در واقع کسب مهارت تسلط بر افراد کار دشواری نیست. البته در این راه باید یه مقدار زرنگ تر از دیگران باشید و از یک سری اصول آن پیروی کنید. تا به حال فکر کرده اید که چطور و چرا بعضی از مردم به راحتی تحت پیروی کسان دیگر قرار دارند؟ رکن اساسی موفقیت در این راه این است که نباید طوری رفتار کنید که نفر مقابل شما به هدف اصلی شما پی ببرد.

گام دوم:

راه رسیدن به این هدف فرمول پیچیده ای ندارد. اولین قانون آن این است که بدانید نمی توانید هیچگاه به زور کسی را مطیع خود سازید، چرا که به زور کاری را انجام دادن یک نوع زورگیری محض است نه تسلط. در ابتدا باید طوری رفتار کنید که ظاهرا" بر خلاف میل درونی و واقعی شما باشد، ولی چاره ی دیگری ندارید، در این جاست که نفر مقابل شما تصمیم می گیرد تا به شما برای رسیدن به نیتتان کمک کند.

گام سوم:

در اصل، شما باید با نحوه رفتار و برخوردتان اعتماد طرف مقابل را جلب کنید. ( طوری که او مطمئن شود قصد ضرر رساندن به او را ندارید و کاملا" فردی صادق هستید). جهت کسب اطمینان و اعتماد طرف مقابل، باید با احتیاط پیش بروید. رابطه ای صمیمی با او ایجاد کنید و از محاسن وی تعریف کنید. دقیقا" پس از چندی که معتمد بودن خود را در دید نفر مقابل احساس کردید می توانید هدف اصلی خود را اجرا کنید!

گام چهارم:

اگر نفر شما همکارتان باشد، با بازی با کلمات و در کمال احترام از او خواهش کنید که اگر می تواند یک فنجان چای یا قهوه برایتان بیاورد؛ برای مثال این طور بگویید: "آقای رضایی می دانم که خیلی مشغول هستی و رئیس کلی کار برای تو گذاشته ولی احساس می کنم کافئین خونم پایین آمده و دقیقا" وسط کارم است و نمی توانم آن را نیمه کاره رها کنم، می توانم از تو خواهش کنم یک فنجان قهوه برایم بیاوری؟" 90 درصد او اینکار را می کند مگر اینکه خیلی آدم بد جنسی باشد!

گام پنجم:

در مرحله بعد از حس صمیمی بودن وی با خود مطمئن شوید. بطور مثال، از او بخواهید که بعد از اتمام کار روزانه با هم به یک باشگاه ورزشی تنیس بروید، حتی نظر او را در مورد یک باشگاه خوب جویا شوید و پیشنهاد دهید که به باشگاه پیشنهادی او بروید. در قدم بعدی اگر او در بازی خود مهارت زیادی داشت از او  البته اغراقانه! تعریف کنید، بطور مثال: "می دانستی تو در این بازی خیلی ماهری و این یک استعداد ذاتی و مادرزادی است که در تو از کودکی بوده"

گام ششم:

بعد از اتمام ورزش خود قدم بعدی این است؛ ابتدا مطمئن شوید یه مقدار پول همراهتان است، سپس به دوستتان بگویید: "چقدر برای ثبت نام در این باشگاه هزینه کرده ای، می آیی به دفتر بروم و من هم ثبت نام کنم" موقع پرداخت، پول خود را از جیب بیرون بیاورد، در اینجاست که رفیق شما به حساب آشناییت با باشگاه نمی گذارد شما پولی بدهید! البته این کار خیلی پستی است و من خودم هیچ وقت دوست ندارم کسی دائما" به من دستور بدهد یا چیزی بخواهد، در این حالت است که با تکرار این قضایا به رفاقت بینمان  شک می کنم.

گام هفتم:

در راه تسلط به دیگران همواره باید توجه کنید که هدف شما دشمن کردن دوستان و رفقای شما نباشد و این مهارت خود را در راه منفی و یا اثرگذاشتن منفی در زندگی و روحیه دیگران بکار نبرید. خود من سالها پیش حدود 25 سال قبل ناآگاهانه با اجرای غلط و افراطی این هدف باعث اختلاف و بحث دو نفر از دوستان صمیمی ام  شدم که البته خود آنها بعد از این همه سال نمی دانند که جرقه ی این آتش اختلاف را من به راه انداختم! خیلی ناراحت کننده است. پس باز هم یادآوری می کنیم که استحکام در روابط را محور اصلی هدف جذب دیگران و تسلط بر آنها قرار دهید.

نکاتی مهم در این مورد:

  • در چگونگی ادای کلمات در این راه،  همواره ادب و نزاکت را رعایت کنید.
  • در موارد لازم قدرانی و سپاس خود را ابراز کنید.
  • یکی از مزیتهای جذب و تسلط بر دیگران این است که در مواقعی که موردی به میل شما نیست با این روش می توانید دیگران را به طرف تمایل و هدف خود سوق دهید.
  • یک راز موفقیت

    آموختن، یکی از ملزومات زندگی انسان است که هرکسی ناگزیر به تجربه آن می باشد. این مقوله از زمان کودکی تا پایان عمر در زندگی افراد نقش دارد و از اهمیت بسزایی برخوردار است.

    آموزش در کنار پیشرفت علوم و تکنولوژی معنای مهم تری به خود می گیرد که همواره مورد توجه متخصصین، نخبگان و کارآفرینان بوده است.

    توجه افراد خاص مانند نخبگان و کارآفرینان به آموزش حین فعالیت،  به این دلیل است که آن ها معتقدند آموختن هر علمی در هر زمانی، تنها برای همان زمان مفید است و گذشت زمان، موجب کهنگی آگاهی و تخصص افراد می شود که لازم است فرد اطلاعات خود را افزایش دهد و به اصطلاح به روز نماید.

    افراد موفق صرف داشتن مدرک را دلیل بر توانمند بودن کسی نمی دانند و براین باور خود استوارند که یک متخصص هنگامی که تحصیلاتش به پایان می رسد و گواهینامه پایان دوره اش را دریافت می کند درواقع یک متخصص آماتور است که باید هرچه سریعتر درگیر کار مربوط به تخصص اش شود تا طی آزمون و خطاهای متعدد علوم تئوری آموخته خود را در قالب پروژه های عملی تقویت و اشکال زدایی کند. این گونه است که می توان نواقص و ضعف های خود را شناخت و آن ها را برطرف کرد.

    برای موفق شدن در هر زمینه کاری، علمی و پژوهشی لازم است:

    -        دررابطه با آن موضوع اطلاعات جامع و کاملی داشته باشیم.

    -        نحوه کاربرد آن را در کشورهای دیگر بررسی کنیم و از جزییات آن با خبر باشیم.

    -       روش های متفاوت انجام فعالیت مورد نظر را بیاموزیم(حتی اگر منسوخ شده باشد)

    -        تاریخچه و گذشته آن علم یا تخصص را بدانیم و همواره سعی کنیم تا افراد مشهور آن رشته و شیوه کار و خلاقیتشان را بشناسیم.

    -       اصطلاحات و واژگان تخصصی آن را به زبان بین المللی و مادری بیاموزیم و در زمان مناسب از آن بهره ببریم.

    -       با جدیت تلاش کنیم تا ابتکار، خلاقیت یا ایده ای نو در آن زمینه طراحی و ارایه دهیم.

    -        بهتر است برای این که بتوان به ایده و ابتکار جدیدی رسید، همیشه آینده آن علم یا تخصص را در ذهن تداعی کنیم و تصور نماییم که چه تغییرات و پیشرفت هایی ممکن است در آن زمینه رخ دهد، یا اینکه اشکال و ایراد های آن را یافته و در جهت رفع آن ها راه کارهایی بیابیم.

    اما نکته مهم و اساسی موفقیت دایمی در زمینه کاری یا تحصیلی و علمی، این است که همواره اطلاعت به روز داشته باشیم و با آخرین شیوه های جدید آشنا شویم. علم و تکنولوژی با سرعت فوق العاده ای رو به پیشرفت است و بارها اتفاق افتاده که همین پیشرفت های برق آسا، روش و اطلاعات قبلی را منسوخ و اشتباه دانسته و روش نوینی را جایگزین آن نموده است.

     لازم است که همیشه بدانیم چه اتفاقاتی در زمینه فعالیت های ما رخ می دهد و چه تغییراتی به وقوع می پیوندد، راز موفقیت در هر کاری این است که صادقانه با تمام قوا سعی کنیم فعالیت و خدمات خود را به بهترین شکل ممکن (بدون بهانه تراشی) انجام دهیم و نسبت به آن تعصب و علاقه خاص داشته باشیم، هیچ گاه از آموختن تازه های آن خسته نشویم و هیچ گاه خود را در آن زمینه بهترین ندانیم. شاید رسیدن به این موضوع به دلایل مختلفی غیرممکن و رویایی به نظر بیاید اما باید به خاطر داشت که تمام افراد موفق و  مشهور، همین غیرممکن ها را ممکن کرده اند که به اوج رسیده اند.

چگونه تصمیمات مهم را سریع اتخاذ کنیم؟

"وقتی بدانید ارزشهایتان چیست، گرفتن تصمیمات مهم دیگر سخت نخواهد بود." –روی دیزنی

آیا شده تا به حال با کسی در ماشین باشید و این سوال پیش بیاید که،

"دوست داری چه بخوریم؟"

"نمی دانم، تو چی دوست داری؟"

"منم نمی دانم، هر چی باشه خوبه."

"ساندویچ خوبه؟"

"نه الان حال برگر خوردن ندارم."

"هیچوقت نشده تا به حال تصمیم درستی بگیرم که کسی از آن خبردار شده باشد." –چارلی جونز

تصمیم گیری سریع در همه جنبه های زندگی اهمیت بسیار زیادی دارد. هر تصمیمی که می گیرید یک نتیجه به دنبال خواهد داشت. برای بعضی ها این فرایند تصمیم گیری بسیار سریع و بدون مشکل است. برای بعضی دیگر حتی اینکه صبح که می خواهند سر کار بروند چه بپوشند هم یک پروژه بسیار طولانی و خسته کننده می شود.

چرا تصمیم گرفتن سخت است

اگر پشت هر تصمیم گیری یک قدرت اعجاب آور باشد و تصمیماتی که می گیرید زندگی شما را شکل دهد، پس چرا تصمیم گرفتن اینقدر سخت است؟ یک متخصص این توضیح را ارائه می کند: "بعضی چیزهای دنیای مدرن—مثل گوشی موبایل و ایمیل—برای رشد رهبران سالم نیست. قبل از اینکه گوشی موبایل اختراع شود، اگر رئیس حضور نداشت، مسولیت با مقام بعد از او بود. این تصمیم یا درست بود یا غلط اما باید مسئولیت را قبول می کردید. با همین کارها بود که آموزش می دیدید و رشد می کردید. الان دیگر خیلی راحت زنگ می زنند و از رئیس می پرسند که چه بکنند. رئیس های کارکشه و قدیمی تر معمولاً به کارمندانشان می گویند فقط وقتی به آنها زنگ بزنند که دیگر کار از کار گذشته است نه قبل از آن."

باید بگویم من هم با عقیده این متخصص موافقم. مسئولیت تصمیم گیری باید روی تصمیم گیرنده باشد. اگر تصمیم گیرنده محکمی نباشید، بهترین کاری که برای بهتر شدن و تقویت خود می توانید بکنید این است که شروع به گرفتن تصمیمات مربوط به خود کنید. البته گفتن این خیلی ساده تر از عمل کردن به آن است. عوامل زیادی از تصمیم گیری افراد جلوگیری می کند که در زیر به آنها اشاره می کنیم.

ترس از شکست – یکی از دلایلی که چرا فرایند تصمیم گیری برای بعضی افراد اینقدر دشوار شده است به خاطر عواقب و نتایج سخت آن تصمیم می باشد. فرد نمی خواهد با نتیجه آن تصمیم روبه رو شود.

ترس از  مسئولیت – بعضی ها نمی خواهند اگر تصمیمشان اشتباه باشد مسئولیت آنچه اتفاق می افتد را گردن بگیرند.

فقدان تجربه – وقتی در کودکی نتوانسته باشید برای خود تصمیمات بزرگ یا حتی کوچک بگیرید، توانایی تصمیم گیری در بزرگسالی را هم نخواهید داشت.

انتخاب های زیاد – داشتن انتخاب های خوب زیاد فرایند تصمیم گیری را دشوار می کند.

محاسبات در مقابل احساسات

بیشتر مردم فکر می کنند که همه تصمیمات باید برحسب آنچه احساس می کنند گرفته شود. زمان هایی هست که تصمیم گیری براساس احساسات درست ترین روش بود. تصمیم گیری براین اساس فوایدی دارد. یکی از مزیت های آن سرعت عمل است. از روی احساس تصمیم گرفتن نیاز به هیچ حساب کتابی ندارد.

چند وقت پیش در یک جلسه آموزشی سمینار بودم که در آن پیتزا سرو می شد. وقتی همه به صف شدند و تکه های پیتزایمان را برداشتیم من متوجه دو دسته متفاوت از افراد شدم. بعضی ها به سمت جعبه های پیتزایی می رفتند که روی پیتزا مطابق میل و ذائقه شان بود. یک نگاه سریع می انداختند و بعد تکه ای که نزدیکتر به آنها بود را بر می داشتند. بعضی های دیگر به دقت به تکه های پیتزا نگاه می کردند و در ذهنشان حساب کتاب می کردند که کدام تکه کوچکتر است و آن تکه کوچکتر را برمی داشتند.

بااینکه برای آنهایی که در صف پشت آنها قرار داشتند اینکار کمی خسته کننده بود اما مشخص بود که تصمیم گیری آنها فقط از طریق شهود نیست. احتمالاً محتوی چربی، سدیم یا کربوهیدرات های هر پیتزا بر تصمیم آنها اثر داشته و باعث شده که به سمت پیتزاهای بزرگتر نروند. در برخی موارد، آن تصمیماتی که براساس حساب کتاب باشد تصمیمات بهتری هستند.

از طرف دیگر اگر همه تصمیم گیری ها براساس حساب کتاب باشد درست به اندازه تصمیمات صرفاً احساسی بد خواهد بود. اگر بخواهید شغلی را که 4 سال آینده تان را می خواهید با آن بگذرانید را انتخاب کنید، ممکن است همه عوامل به نظرتان بسیار مهم برسند. شما باید تصمیم بگیرید که یک متخصص مالی شوید یا به کلاس آشپزی بروید. ممکن است برآورد کنید که می توانید براساس مهارت های کنونیتان، طول مدت آموزش، و درآمد شروع یک متخصص مالی تا یک متخصص آشپزی، یک متخصص مالی شوید.

ممکن است نتیجه گیری کنید که بهترین تصمیم براساس محاسباتتان این است که تخصص مالی را پیش بگیرید. بعد ممکن است با خودتان بگویید، "صبر کن، من اصلاً دوست ندارم یک متخصص مالی شوم." بااینکه محاسباتتان شما را به یک سمت می کشاند اما علایقتان به سمت نقطه مخالف آن هدایتتان می کند.

بهترین راه برای شروع گرفتن تصمیمی که می خواهید با آن زندگی کنید این است که چند سوال مهم از خودتان بپرسید.

- آیا همه اطلاعات لازم برای گرفتن یک تصمیم درست را دارم؟

- چه انتخاب هایی پیش روی من است؟

- اگر تصمیم نادرست بگیرم چه می شود؟

- اگر تصمیمی که می گیرم نادرست باشد چه احساسی خواهم داشت؟

- آیا تابه حال لازم بوده در گذشته تصمیم مشابهی بگیرم؟ اگر اینطور است، نتیجه آن چه بوده؟

- ادراک و شهود من در این باره چه میگوید؟

گرفتن تصمیم

کسانیکه قادرند سریع تصمیمات درست بگیرند در همه مراحل زندگیشان با ارزش تلقی می شوند. در بیزنس کسانیکه می توانند تصمیمات درست بگیرند رهبران بهتر و تواناتری به شمار می روند. در فوتبال بازیکنان خط حمله مهمترین موقعیت را دارند چون تصمیم گیری نهایی با آنها است. حتی در خانه خودتان هم می بینید که کسی که اکثر تصمیمات را می گیرد کسی است که امور خانه را برعهده می گیرد. داشتن مهارت تصمیم گیری صحیح ارزش بسیار بالایی در زندگی دارد.

"... وقتی باید تصمیم سریعی بگیرید و می دانید که این احتمال وجود دارد که این تصمیم اشتباه باشد، بدترین کاری که می توانید بکنید این است که بنشینید آنجا و بترسید و امیدوار باشید."  -- استیون ییتس

ارزشهای خود را بشناسید – وقتی چیزهایی که برایتان ارزشمند هستند را بشناسید، تصمیماتتان ساده تر خواهند شد. اگر به خانواده تان بیشتر از پول ارزش می گذارید آنوقت تصمیم اینکه کاری انتخاب نکنید که زمان استراحتتان کنار خانواده را نگیرد بسیار ساده تر به ذهنتان خواهد رسید. رمز کار اینجا این است که درمورد چیزهایی که برایتان ارزشمند است با خودتان صادق باشید. روی دیزنی، برادر والت دیزنی که در سالهای اخیر امور مالی دیزنی را اداره می کرد، می گوید، "وقتی بدانید ارزشهایتان چیست، تصمیم گرفتن دیگر سخت نخواهد بود."

اطلاعات – تا می توانید سریع درمورد مسئله موردنظر اطلاعات جمع کنید. ممکن است بخواهید از کسی اطلاعات بگیرید اما وقتی تصمیمی آینده شما را تعیین می کند فقط روی توصیه های آنها تکیه نکنید. درعوض برای گرفتن تصمیمتان از اطلاعات آنها استفاده کنید.

 آرام باشید –  حفظ آرامش و خونسردی یکی از بهترین چیزهایی است که می توانید در تصمیم گیری های مهم داشته باشید. تصمیم گرفتن در آرامش مطمئناً خیلی بهتر خواهد بود چون قادر خواهید بود همه اطلاعات لازم را به خوبی بررسی کرده و احساسات گمراه کننده و نامربوط را از خودتان دور کنید.

"بعضی وقت ها مهم نیست از کدام طرف حصار پایین می پرید. مهم همان پایین پریدن است! بدون تصمیم گیری قادر به پیشرفت نخواهید بود."  جیم ران

شجاعت می خواهد – تصمیم گیری سریع شجاعت می خواهد. اینکه بتوانید سریع فکر کنید و با نشانه های احتمالی یک تصمیم گیری نادرست کنار بیایید نیازمند شجاعت است. با گرفتن سریع تصمیمات کوچک از روی غریزه شروع کنید و بعد نتیجه را بررسی کنید. با یاد گرفتن اینکه برای هر موقعیت کوچکی که در آن هستید تصمیم بگیرید و بعد بررسی نتیجه آن قدم اول را بردارید.

نتیجه دلخواهتان را بشناسید – مهمترین دلیل برای گرفتن یک تصمیم در قدم اول این است که  نیاز به یک نتیجه خاص است. مشکلی که معمولاً طی فرایند تصمیم گیری اتفاق می افتد این است که نتیجه دلخواه به طور کامل واضح نیست. باید بدانید که می خواهید تصمیمتان به چه نتیجه ای منتهی شود.

یاد بگیرید با تصمیماتتان زندگی کنید – باید یاد بگیرید که تصمیمات بد را پشت سر بگذارید. وقتی تصمیمتان نتیجه ای که می خواهید را در بر داشت جشن بگیرید و از تصمیمات بدتان هم درس بگیرید. خیلی وقتتان را صرف تصمیمات بدتان نکنید و سعی کنید آنها را از فکرتان بیرون بیندازید و بعد به عقب برگردید و ببینید چطور می توانید تصمیم را مدیریت کنید که بهترین نتیجه را به دنبال داشته باشد.

استیو ییتس در مجله شانس گفته است، "تاجران موفق وقت زیادی را صرف اندوه خوردن برای تصمیمات گذشته نمی کنند. اگر تصمیمی اشتباه از آب درآمد از آن سریع می گذرند. پس وقتی قرار است تصمیمی را سریع بگیرید و میدانید این امکان وجود دارد که اشتباه از آب دربیاید، بدترین کاری که می توانید بکنید این است که بنشینید همانجا و بترسید و امیدوار باشید. باید محکم باشید، جلو بروید و انجامش دهید."

گرفتن تصمیمات مهم در زمان کم نیاز به قدرت و کنترل بیشتر در زندگیتان دارد. همچنین به این معناست که این فرصت را خواهید داشت که اطمینان دیگران را جلب کنید. اینکه بتوانید تصمیمات مهم بگیرید زندگی و کارتان را بهتر خواهد کرد. تصمیم گیری مهارتی است که برای موثر بودن در زندگی باید یاد بگیرید و وقتی دینامیک های تصمیم گیری را یاد بگیرید و چیزهایی که یاد گرفته اید را در زندگیتان پیاده کنید درست در مسیر موفقیت افتاده اید.

نکات مفید برای مدیریت هزینه های زندگی

این روزها زندگی کردن و خرج کردن بیشتر از بودجه امری عادی شده است. همانطور که اسکناس جای خود را به سکه می دهد، بین چک کشیدن  و پرداخت در آینده و پرداخت های نقدی اشتباه می شود. و یک زمان می بینید که سر یک تاریخ مقرر چندین چک دارید و حسابی خودتان را مقروض کرده اید.

پس انداز کردن عادتی است که باید از همین امروز شروع کنید. سعی کنید ذره ذره پولی را که به دستتان می رسد نگه دارید تا برای پرداخت موعد چک ها و هزینه هایتان دچار مشکل نشوید. اما زمانیکه می بینید برای هیچ کار دیگری پول ندارید، آنوقت است که باید یک فکر اساسی کنید.

چطور شروع کنید؟ سه مسئله مهم وجود دارد که باید به آن توجه کنید: هزینه ها، قرض ها و پس انداز برای اهداف خاص. هدف این است که خریدها و هزینه های غیر ضروری خود را کنترل کنید. بعد از آن، اهداف مالی مثل بازنشستگی، آینده فرزندانتان، خانه، ماشین و سایر نیازها باید مورد توجه قرار گیرند. علاوه بر این، گذاشتن بودجه ای برای پس انداز هم اهمیت زیادی دارد. در زیر به چند نکته برای شروع و حفظ یک بودجه موفق اشاره می کنیم.

فیش حقوق: نگاهی جدی به فیش حقوقتان بیندازید. اینکار به خوبی نشان می دهد که چه مقدار پول ماهانه به دستتان می رسد، چه قبوضی را باید چه موقع پرداخت کنید و وقتی اینها را بدانید آنوقت می فهمید چه وقتی می توانید ریخت و پاش داشته باشید.

لیست هزینه ها: همراه با خانواده بنشینید و لیستی از همه هزینه ها و سرمایه گذاری هایی که به صورت ماهانه انجام می دهید تهیه کنید. بعد ببینید که کدامیک اضافی است و باید حذف شود. یک کاربرگ یا حسابگر مخصوص بودجه داشته باشید، زمینه هایی که به شما مربوط می شود را نگه داشته و دیگری ها را پاک کنید. همچنین سعی کنید این لیست تا حد ممکن قابل درک باشد. و وظیفه نگهداری از آن را هم به عهده بگیرید.

کاهش هزینه ها: این شامل هزینه های سبک و روش مخصوص زندگی شماست. آخرین مدل موبایل به نظرتان خیلی قشنگ است اما آیا لازم است که حتماً آنرا داشته باشید؟ بیرون غذا خوردن هم یک هزینه بسیار هنگفت است و می توانید آنرا حذف کنید. قبوض آب و برق را هم می توانید با ایجاد تغییرات کوچک در روش زندگیتان بسیار کمتر کنید.

خرید عمده: این روزها خرید عمده خیلی مقرون به صرفه تر است چون تخفیفات بسیار خوبی روی آن می دهند.

هزینه های روزانه: هزینه های روزانه تان، آن خرده خرج هایی که ممکن است از قلم بیندازید، را یادداشت کنید. همچنین اگر بتوانید خرج و مخارجتان را به صورت روزانه یا حداقل هفته ای مدیریت کنید، مدیریت هزینه هایتان بسیار بهتر خواهد شد.

در زیر هر هزینه خاص، مبلغ مورد نظر را یادداشت کنید. زیر هزینه هایی که میزان آن تحت کنترل شما نیست 50 درصد بیشتر بنویسید. آخر کار اگر دیدید که چیزی ته کیفتان باقی ماند یعنی خوب بودجه بندی کرده اید. اما اگر کسری آوردید یعنی دارید بیشتر از آنچه که در توانتان است خرج می کنید به همین خاطر باید روی عادات خرج کردن خودتان یک بازنگری داشته باشید.

تطابق مخارج با بودجه: کار بسیار سختی است. اگر بنابر مسائل اورژانسی در یک ماه کسری بودجه آوردید، سعی کنید هر چه سریعتر دوباره روی روال بیفتید. در غیر اینصورت همه چیز زندگیتان بر هم می خورد و هر ماه بیشتر از آنچه که در می آورید خرج خواهید کرد. سعی کنید همیشه برای چنین موقعیت های اورژانسی پس انداز داشته باشید.

تعیین هدف: بودجه فقط برای کنترل خرج و مخارج ها نیست. باید بتوانید برای اهداف مختلف مثل بازنشتگی، خرید ماشین، خانه، آینده فرزندانتان و امثال این پس انداز داشته باشید. برای این منظور باید بعد از تقسیم بندی بودجه چیزی ته جیبتان بماند که برای آن اهداف خاص پس اندازش کنید.

برای آسانتر کردن کارتان یک نرم افزار مالی شخصی روی کامپیوترتان نصب کنید. از این مهمتر، آنچه نیاز دارید قطعیت و عادتی مثبت برای وارد کردن و حساب کردن صحیح همه هزینه ها، خرج و مخارج ها و پس اندازهایتان است. کار آسانی نیست اما مطمئن باشید که به نفعتان خواهد بود.

اصول و عناصر یک سخنرانی تجاری موفق

گفتگوی تجاری موفق 7 عنصر مهم دارد:

·         ساختار

·         وضوح

·         ثبات

·         واسطه

·         ربط

·         تقدم/تاخر

·         قانون روانشناسی 2±7

اگر می خواهید در بیزنستان ارتباط موفقی داشته باشید، داشتن این 7 عنصر الزامی است. اجازه بدهید هرکدام را تک تک بررسی کنیم.

ساختار

اینکه ارتباطتان را چطور ساختار بندی می کنید در سهولت جذب و درک آن توسط مخاطبین اهمیت زیادی دارد.

هر ارتباط خوبی باید این سه عنصر ساختاری را داشته باشد: مقدمه، بدنه و نتیجه

مقدمه باعث می شود مخاطب ارتباط شما سریعاً محتوای گفتگو را درک کند. یک مقدمه کوتاه و مرتبط باعث می شود مخاطبینتان سریعاً تصمیم بگیرند که به آن پیام توجه نشان بدهند یا ندهند.

بدنه جایی است که قلب پیام را مطرح می کنید. در بدنه سخنرانی است که همه واقعیات و اعداد و ارقام های مربوط به اقداماتی که مخاطبینتان باید پس از شرکت در آن سخنرانی انجام دهند را عنوان می کنید.

بیان سریع بدنه پیام یک راز دارد: تصاویر سخنرانیتان را به یک کودک هفت ساله نشان دهید. اگر او بتواند متوجه آنها شود احتمال این هست که مخاطبینتان هم بتوانند.

نتیجه گیری جایی است که شما گفتگویتان را خلاصه کرده و بیان می کنید. نکات مهم را به مخاطبینتان یادآور می شوید و مشخص می کنید که می خواهید از این به بعد چه بکنند. هرچه اختتامیه سخنرانی را با قدرت بیشتری به اتمام برسانید به خاطر سپردن آن برای مخاطبینتان آسانتر خواهد بود.

این قانون ساختاری در همه موارد صدق می کند—ارتباطتان چه یک یادداشت باشد، چه یک تماس تلفنی، یک ایمیل، یک سخنرانی یا ...

یادتان باشد مخاطبین شما می تواند فقط یک نفر، یک تیم کوچک، یک سالن بزرگ پر از آدم یا میلیون ها نفر باشد. برای همه اینها قوانین یکسان هستند.

وضوح

درمورد پیامی که می خواهید منتقل کنید باید شفاف باشید. ارائه یک پیام گیج کننده فقط موجب سردرگم شدن آنها و نادیده گرفتن پیامتان خواهد شد.

مثلاً اگر درمورد پرداخت اضافه کاری ها می خواهید حرف بزنید نباید جزئیات مسائل بودجه یا گردش دسته جمعی پرسنل را هم به آن اضافه کنید  مگراینکه این مسائل به پیام اصلی مرتبط باشند. خیلی بهتر است که درمورد هریک از این موضوعات فرعی هم جداگانه حرف بزنید.

ثبات

هیچ چیز خواننده را بیشتر از تناقض و نا هماهنگی در پیام ناراحت نمی کند. اگر یک هفته درمقابل یک مسئله یک نظر بدهید، هفته بعد نظرتان را عوض کنید و هفته بعد از آن دوباره به نظر اول خودتان برگردید فقط موجب غیرقابل اطمینان بودن پیام هایتان و همچنین خودتان می شود.

کسانی که به شما اعتماد ندارند احتمال کمی دارد که کارهایی که از آنها می خواهید را درست انجام دهند. همچنین به پیام های آینده تان هم توجه اندکی نشان خواهند داد.

همچنین تناقض در خود پیامتان هم به همان اندازه برای درک مخاطبین مشکل ساز است. پس دقت کنید که حتماً حرفهایتان با هم سازگار بوده و از نظر دستور و نگارش بی اشکال باشد.

ابزار یا واسطه

اگر تنها ابزاری که در جعبه ابزارتان دارید یک چکش است، خیلی زود همه چیز برایتان شبیه میخ خواهد شد. همینطور اگر باور داشته باشید که تنها ابزار ارتباط شما powerpoint است بعد خیلی زود همه کاری که می کنید این خواهد بود که همه فرصت های گفتگو را به شکل سخنرانی های پاورپوینتی درست می کنید که به سرعت برای مخاطبین تکراری و خسته کننده خواهد شد.

رمز کار این است که بهترین و مناسبترین ابزار را انتخاب کنید. اما چطور باید بفهمید کدام ابراز مناسب تر است؟ آن ابزاری مناسب است که پیام شما را به طریق زیر منتقل کند:

·         با بیشترین صحت و درستی

·         با بیشترین احتمال درک مخاطبین

·         با کمترین هزینه

·         در کمترین زمان

نکته: ابزار شما باید همه این معیارها را دارا باشد. اگر ابزاری که انتخاب می کنید آنطور که باید پیام شما را منتقل نکند، خرج کردن مقدار زیادی پول واقعاً هیچ سودی نخواهد داشت.

انتخاب واسطه یا ابزار اهمیت بسیار زیادی دارد. اگر ابزارتان را درست انتخاب نکنید وقت و پول زیادی را برای چیزی گذاشته اید که نه مورد توجه مخاطبینتان قرار گرفته و نه اهدافتان را برآورده کرده است.

ربط

همیشه تعجب می کنم از اینکه مدیران هنوز تصور می کنند که همه به پیام های آنها علاقه مند خواهند شد و بعد نظر همه را به دیدن اسلایدشو پاوپوینتی که درست کرده اند جلب می کنند، اسلایدشویی با صفحات بسیار زیاد و فونتی که به زحمت قابل خواندن است.

واقعیت روانشناسی دراینجا این است که هیچ کس هیچ توجهی به شما نخواهد کرد مگر اینکه واقعاً به موضوع علاقه مند باشد. و این یعنی اگر مجبورشان کنید که حتماً در سخنرانیتان حضور داشته باشند، آنها را بر علیه خودتان خواهید کرد و توجهات آینده آنها را هم از خودتان می گیرید.

پس این جدول ها و اسلایدشوها را برای کسانی نگه دارید که واقعاً به مطالبتان توجه میکنند  و لازم است که در آن موضوعات اطلاعات داشته باشند.

اگر در آن ارتباط باید موضوعاتی را بیان کنید که چندان مورد علاقه مخاطبینتان نخواهد بود، منابع جایگزین دیگر که توضیحات بیشتری در این حیطه ها دارد را به آنها معرفی کنید. مثلاً می توانید با ارائه آدرس یک وب سایت که اطلاعات عمیق تر و جامع تری درمورد آن موضوع دارد، اینکار را انجام دهید.

حق تقدم/حق تاخر

لازم است بدانید که یک هفته بعد از سخنرانی شما، آن ارتباط با یکی از دو مورد زیر یادآوری می شود:

·         قدرت و قابلیت به خاطر سپاری مقدمه آن

·         قدرت و قابلیت به خاطر سپاری نتیجه آن

روانشناسان تاثیر یادآوری چند مورد اول ارائه شده را "تاثیر تقدم" می نامند. به همین ترتیب، آنها تاثیر یادآوری چند مورد آخر را "تاثیر تاخر" می نامند. از آنجا که برتری هریک از این تاثیرات در افراد مختلف متفاوت است، بهتر است که روی هر دوی آنها کار کرده و مقدمه و نتیجه گیری خوب، قوی و به یاد ماندنی ارائه دهید.

یک مقدمه قوی باید با هرچیزی شروع شود که توجه مخاطبین را خوب جلب کند، مثلا:

·         یک نقل قول

·         یک لطیفه

·         یک صدای بلند

·         یک جمله غیرعادی

دقت کنید که مقدمه تان با مطالبی که می خواهید بیان کنید مطابقت داشته باشد.

همچنین یک پایان خوب و قوی که شباهتی به بدنه اصلی پیامتان نداشته باشد مخاطبی که انتظار بیشتر از این را داشته سردرگم و ناامید می کند. و اصلاً هم خیال نکنید که شوخ طبعی اینجا به کارتان می آید.

ارتباط کاری عملی بسیار جدی است و تعداد کمی از افراد هستند که می توانند یک پیام طنز آمیز را با مهارت طوری بیان کنند که مخاطب را به انجام آنچه خواسته شده وادارد. 

اگر اصرار دارید که در اختتامیه حرفهایتان از شوخی و فکاهی استفاده کنید پس به توصیه های زیر دقت کنید:

·         داستان را طوری بگویید که انگار راست بوده است.

·         داستان را برای بیان یک نکته کاری بیان کنید. اگر در آن حرف نکته کاری نباشد هیچ دلیلی برای گفتن لطیفه نخواهد بود.

·         دقت کنید که داستان را درست تعریف کنید.

مقدمه و موخره سخنرانی کاری شما باید به راحتی قابل به خاطر سپردن باشد به همین دلیل مهمترین عناصر موجود هستند. پس حتماً حرفی بزنید که مطمئن باشید مخاطب به خاطر می سپارد.

قانون روانشناسی 2±7

دیرزمانی است که روانشناسان می دانند مغز انسان ظرفیت محدودی برای نگه داشتن اطلاعات در حافظه کوتاه مدت خود دارد. مغز همچنین این توانایی را دارد که اطلاعات را به صورت دسته بندی کنار هم نگه دارد. میانگین این دسته ها، در همه انسانها، در 7 مورد، مثبت یا منفی دو می باشد. این یعنی مخاطب شما فقط قادر است بین 5 تا 9 بخش از اطلاعات را در یک زمان نگه دارد.

حالا اهمیت وضوح و روشنی پیام و داشتن یک مقدمه و موخره خوب و قوی را حس می کنید؟ اگر می خواهید نکات کلیدی که بیان می کنید به خاطر سپرده شوند، باید حرفهای خود را به 5 تا 9 نکته اصلی محدود کنید.

همچنین اگر می خواهید 5 هفته بعد نکات کلیدی که مطرح کرده بودید به خاطر سپرده شده باشند، مطمئن شوید که حرفهایتان بین 5 تا 9 سخنرانی به خاطرسپردنی است که مخاطبینتان در 5 هفته اخیر در آن شرکت کرده اند.

نتیجه گیری

گفتگوی کاری موفق 7 عنصر مهم دارد:

·         ساختار

·         وضوح

·         ثبات

·         واسطه

·         ربط

·         تقدم/تاخر

·         قانون روانشناسی 2±7

اگر می خواهید در بیزنستان ارتباط موفقی داشته باشید، رعایت این 7 عنصر ضروری است.

قانون جاذبه - رسیدن به امیال و آرزوها

قانون جاذبه خیلی ساده می‌گوید که شما هر چیزی را که در زندگی به آن فکر کنید، به سمت خود جذب می‌کنید. افکار غالب شما راهی برای نمودار کردن خود پیدا می‌کنند. اما قانون جاذبه به بعضی از سوالاتی که به نظر می‌رسد پاسخ درستی ندارند، میدان می‌دهد. اما این مشکلات بخاطر خودِ قانون جاذبه ایجاد نمی‌شوند، بلکه دلیل آن قانون جاذبه‌ای است که درمورد واقعیت‌های عینی بکار می‌رود.

در زیر به برخی از این سوالات مشکل‌ساز اشاره می‌کنیم:

  • وقتی افراد نیات متناقض داشته باشند چه اتفاقی می‌افتد، مثلاً وقتی دو نفر سعی دارند یک ترفیع کاری را بگیرند درحالیکه فقط یک پُست برای آن وجود دارد؟
  • آیا بچه‌ها، نوزادان و یا حیوانات نیز قصد و نیاتی دارند؟
  • اگر کودکی مورد سوءاستفاده و آزار قرار گیرد، به این معنی است که به طریقی آن را می‌‌خواسته است؟
  • اگر بخواهم که رابطه‌ام بهتر شود، اما همسرم توجهی به این مسئله نداشته باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟

به نظر می‌رسد که این دسته سوالات معقول بودن قانون جاذبه را زیر سوال می‌برد. گاهی‌اوقات افراد برای پاسخ دادن به این سوالات بیش از حد پیش می‌روند. مثلاً، گفته می‌شود که یک کودک به این دلیل مورد آزار قرار می‌گیرد که آن را در زندگی قبلی خود خواسته بوده و یا دریافت کرده بوده است. خوب البته اگر زندگی قبلی را پیش بکشیم به هر سوالی می‌توانیم پاسخ دهیم اما این نوعی شانه خالی کردن است. از طرف دیگر، واقعیت عینی بدون قانون جاذبه پاسخ راضی‌کننده‌ای به ما نمی‌دهد—با این تصور که بعضی بچه‌ها واقعاً بدشانس به دنیا می‌آیند. این هم نوعی شانه خالی کردن است.

من هیچوقت با پاسخ دیگران به این سوالات قانع نشده‌ام و اگر قرار باشد قانون جاذبه را باور کنیم، اینها واقعاً سوالات مهمی هستند. بعضی از کتاب‌ها اشاره‌ای به راه‌حل‌های آن دارند اما هیچوقت به طور کامل پاسخگوی آن نیستند. آن را می‌توان در مفهوم واقعیت ذهنی پیدا کرد.

واقعیت ذهنی یک سیستم اعتقادی است که در آن (1) فقط یک نوع هوشیاری وجود دارد، (2) شما آن هوشیاری یگانه هستید، و (3) همه چیز و همه کس در واقعیت شما انعکاسی از افکار شماست.

شاید هنوز قادر به دیدن آن نباشید اما واقعیت ذهنی به راحتی به این سوالات قانون جاذبه پاسخ می‌دهد. اجازه بدهید توضیح دهیم...

در واقعیت ذهنی، فقط یک هوشیاری وجود دارد و آن متعلق به شماست. درنتیجه، فقط یک منبع از نیات در جهان وجود دارد و آن هم شما هستید. بااینکه افراد زیادی را در واقعیت خود می‌بیند، اما همه آنها در هوشیاری شما وجود دارند. رویاهای شما هم همینطور عمل می‌کنند اما هنوز متوجه نشده‌اید که این واقعیت شما فقط یک نوع رویای دیگر است. فقط به این دلیل جامد به نظر می‌رسد چون آن را باور دارید.

ازآنجاکه هیچیک از شخصیت‌های دیگری که با آنها روبه‌رو می‌شوید به طریقی جدا از شما هوشیار نیست، هیچکس دیگری نمی‌تواند این خواسته‌ها و نیات را داشته باشد. نیات فقط متعلق به شماست. شما تنها فرد در این جهان هستید که فکر می‌کند.

تعریف تو در واقعیت ذهنی اهمیت زیادی دارد. تو بدن و جسم شما نیست. منظور این نیست که شما جسمی هوشیار هستید که در دنیایی پر از انسان‌های بی‌اراده زندگی می‌کنید. این تصوری کاملاً نادرست از واقعیت ذهنی است. دیدگاه درست این است که شما تنها هوشیاری موجود در جایی هستید که این واقعیت اتفاق می‌افتد.

تصور کنید رویایی دارید. در آن رویا شما چه هستید؟ آیا شخصیت فیزیکی آن خواب هستید؟ مطمئناً نه—این فقط نماد خواب شماست. آن خواب در هوشیاری شما اتفاق می‌افتد. درواقع اگر رویای شفاف را یاد بگیرید، حتی می‌توانید نماد خوابتان را با گرفتن یک شخصیت دیگر عوض کنید. در رویای شفاف، هر کاری که باور داشته باشید را می‌توانید انجام دهید.

واقعیت فیزیکی نیز همانطور است. این دنیا از آنچه که در رویای خود می‌بینید متراکم‌تر است و تغییرات در آن تدریجی‌تر اتفاق می‌افتند. اما این واقعیت هم همچنان با افکار شما در تطابق است، درست مثل رویاهایتان. این شما هستید که صاحب رویا هستید، رویایی که تمام این اتفاقات در آن می‌افتد.

این فکر که افراد دیگر هم نیاتی دارند وهم است زیرا بقیه آدم‌ها فقط انعکاس هستند. البته، اگر عمیقاً باور داشته باشید که دیگران هم نیاتی دارند، آنوقت این همان رویایی است که برای خودتان می سازید. اما باز هم یک وهم است.

واقعیت ذهنی اینگونه به سوالات مشکل‌ساز قانون جاذبه پاسخ می‌دهد:

- وقتی افراد نیات متناقض داشته باشند چه اتفاقی می‌افتد، مثلاً وقتی دو نفر سعی دارند یک ترفیع کاری را بگیرند درحالیکه فقط یک پُست برای آن وجود دارد؟

ازآنجاکه شما تنها قصدکننده هستید، این یک مشکل و تعارض درونی است—درون شما. شما این فکر را در خود دارید که هر دو این افراد پُستی یکسان می‌خواهند. اما باز هم فکر می‌کنید که فقط یکی از آنها می‌تواند آن را بگیرد. پس نیت رقابت دارید. حالا که موقعیت ساخته دست شماست. شما به رقابت اعتقاد دارید، پس این همان چیزی است که نمودار می‌کنید. ممکن است اعتقاداتی(افکار و نیات) درمورد کسی که آن پُست را می‌گیرد داشته باشید که انتظارات شما نمود پیدا می‌کند. اما ممکن است این اعتقاد را داشته باشید که زندگی تصادفی، ناعادلانه، نامعلوم و متغیر است، ازاینرو در این مورد شما تعجب را نمودار خواهید کرد زیرا نیت شما همین است.

اینکه تنها قصدکننده واقعیتتان باشید مسئولیت سنگینی را بر دوشتان می‌نهد. ممکن است کنترل واقعیتتان را با فکر کردن از دست بدهید اما این مسئولیت هیچوقت از دوشتان برداشته نمی‌شود. اگر به جنگ، فقر، بیماری و اینها فکر کنید، درست همان چیزی است که نمودار خواهید کرد. واقعیت شما دقیقاً همان چیزی است که به آن فکر می‌کنید. هروقت درمورد هر چیز فکر کنید، نمودار شدن آن را فرامی‌خوانید.

- آیا بچه‌ها، نوزادان و یا حیوانات نیز قصد و نیاتی دارند؟

خیر. این بدن شما نیست که این خواسته‌ها را خلق می‌کند—این هوشیاری شماست. شما تنها کسی هستید که نیت دارد، بنابراین آنچه اولویت دارد چیزی است که شما برای بچه‌ها، نوزادان و حیوانات در واقعیت خودتان نیت می‌کنید. هر فکری یک نیت است، بنابراین همان چیزی که درمورد موجودات دیگر در واقعیتتان فکر می‌کنید، همان چیزی است که بالاخره برای آنها نمود پیدا می‌کند. به خاطر داشته باشید که عقاید سلسله مراتب دارد، بنابراین، اگر عقیده‌ای دارید که واقعیت تصادفی، غیرقابل‌پیش‌بینی و خارج از کنترل شماست، آنوقت آن نیت از نیات دیگر که قطعیت کمتری به آنها دارید، پیشی می‌گیرد. این مجموعه کلی افکار شماست که تعیین می‌کند واقعیت شما چطور نمود پیدا کند.

- اگر کودکی مورد سوءاستفاده و آزار قرار گیرد، به این معنی است که به طریقی آن را می‌‌خواسته است؟

خیر. به این معنی است که شما نیت آن را داشته‌اید. شما با فکر کردن به آن، آن را نمودار می‌کنید. هرچه بیشتر به آزار کودک (یا هر موضوع دیگری) فکر کنید، آن را بیشتر در واقعیتتان مشاهده خواهید کرد. هرچه که به آن فکر کنید، نه تنها در فضای کوچک نماد خود بلکه در سراسر واقعیت جسمیتان پدیدار می‌شود.

- اگر بخواهم که رابطه‌ام بهتر شود، اما همسرم توجهی به این مسئله نداشته باشد، چه اتفاقی می‌افتد؟

این یک نمونه دیگر از تعارض نیات است. شما یک نیت برای خود و یک نیت برای همسرتان دارید، بنابراین نیت واقعی تعارض است. درنتیجه، نتیجه وجود شما، منوط به تاثیر عقاید والایتان، تعارض با همسرتان خواهد بود. اگر افکارتان متناقض باشد، واقعیتتان نیز همینطور خواهد شد.

به همین دلیل است که مسئولیت افکارتان اهمیت زیادی دارد. اگر بخواهید آرامش در جهان را مشاهده کنید، باید برای هر چه که در واقعیتتان وجود دارد آرامش بخواهید. اگر بخواهید در جهان فراوانی مشاهده کنید، باید آن را برای همه بخواهید. اگر بخواهید از روابط عاشقانه لذت ببرید، آن را باید برای همه طلب کنید. اگر اینها را فقط برای خود بخواهید و نه برای دیگران، آنوقت تعارض و جدایی نیتتان خواهد بود. و درنتیجه همان را تجربه خواهید کرد.

اگر فکر کردن به چیزی را به کل فراموش کنم، آیا آن چیز ناپدید می‌شود؟ بله، همینطور است. اما در عمل از بین بردن آنچه که قبلاً نمودار کرده‌اید غیرممکن است. شما باز با توجه کردن به همان مشکلات آنها را دوباره نمودار می‌کنید. اما وقتی مسئولیت 100% تمام چیزهایی که در واقعیتتان تجربه می‌کنید را قبول کنید، آنوقت می‌توانید قدرت تغییر واقعیتتان را با ایجاد فکر جدید تصور کنید.

این واقعیت ساخته دست شماست. حس خوبی به آن داشته باشید. شکرگذار غنای دنیایتان باشید و بعد آن واقعیتی که می‌خواهید را با تصمیم‌گیری و نیت کردن خلق کنید. به آنچه که دوست دارید فکر کنید و فکرتان را از چیزهایی که خوشتان نمی‌آید دور کنید. طبیعی‌ترین و ساده‌ترین راه آن این است که به عواطف و احساساتتان توجه کنید. فکر کردن درمورد امیالتان حس خوبی به شما می‌دهد و فکر کردن به چیزهایی که دوست ندارید، حس بدی نصیبتان می‌کند. وقتی احساس کردید که حس بدی پیدا کرده‌اید، خود را مشغول فکر کردن به چیزی می‌بینید که علاقه‌ای به آن ندارید. تمرکزتان را از آن برگردانده و به چیزی معطوف کنید که دوست دارید و خواهید دید که وضعیت احساسیتان نیز بهتر می‌شود. وقتی مکرراً اینکار را انجام دهید، خواهید دید که واقعیت فیزیکیتان هم تغییر می‌کند.

من هم نموداری از هوشیاری شما هستم. من آن نقشی را بازی می‌کنم که شما از من انتظار دارید. اگر توقع داشته باشید که یاری‌رسانتان باشم، خواهم بود. اگر انتظار داشته باشید که سرگشته و فریب‌خورده باشم، همان خواهم بود. اما البته این من از شما خیلی جدا نیست. من فقط یکی از مخلوقات ساخته شما هستم. من همان چیزی هستم که شما میل داشته‌اید.

اخلاق کاری ژاپنی‌ ها: نقاط قوت و ضعف

قبل از اینکه سعی کنیم اخلاق کاری ژاپنی‌ها را برایتان خلاصه کنیم، باید این را بگوییم که هدف این مقاله ارائه جزئیات دقیق از اخلاق کاری ژاپنی‌ها نیست، بلکه این دیدی بسیار کلی به دنیای نیروی کار در ژاپن است. شایان ذکر است که در اینجا به بررسی نقاط قوت و ضعف آنها می‌پزدازیم که یعنی دیدگاه‌هایی که در اینجا مطرح می‌شود بعنوان نقاط قوت، نقاط ضعف یا هر دوی آنها ارزیابی می‌شوند.

وقتی به کارمندانی پرتلاش فکر می‌کنید که بیشتر از 40 ساعت در هفته کار می‌کنند، ژاپنی‌ها به ذهنتان می‌رسند. مشخص شده است که ژاپنی‌ها طولانی‌تر از هر کشور دیگری در روز کار می‌کنند و این مدت از 4.51 تا 8.53 ساعت بیشتر در هفته نسبت به سایر کشورهاست. برای درک اینکه چرا ژاپنی‌ها افرادی سخت‌کوش و کاری هستند باید اول با فرهنگ آنها آشنا شویم. هدف از کار کردن برای ژاپنی‌ها فقط پول درآوردن نست، بلکه بیشتر به دلایل اجتماعی کار می‌کنند. ژاپنی‌ها اعتقاد دارند که کار وظیفه‌ای است که باید بی هیچ تردیدی آن را انجام دهند. این نشان می‌دهد که ژاپنی‌ها افرادی بسیار متمرکز و متعهد در کارشان هستند و از کاری که می‌کنند لذت می‌برند. اما باید درک کنید که بااینکه این برای ژاپنی‌ها نقطه قوت به شمار می‌رود، اما کار کردن برای ساعات طولانی می‌تواند بعضی‌اوقات یک نقطه ضعف هم به شمار رود. ازآنجاکه ژاپنی‌ها مدت زمان زیادی را در هفته صرف کار کردن می‌کنند، یک اصطلاح دارند به معنی کاروشی (KAROSHI) که مرگ از کار زیاد معنی می‌دهد. براساس آمار انجام گرفته، حدوداً 10،000 نفر در سال در ژاپن از کار زیاد جان خود را از دست می‌دهند.

در چند سال گذشته یک افسردگی اقتصادی نیز در ژاپن ریشه دوانده است که عنصر تازه‌ای را به ترس ژاپنی‌ها اضافه کرده است. بخاطر این افسردگی اقتصادی ژاپنی‌ها احساس می‌کنند بخاطر ترس از دست دادن کارشان، باید سخت‌تر و برای ساعات طولانی‌تری کار کنند. این عنصر استرس زیادی به کارمندان ژاپنی‌ وارد می‌کند که باعث شده است تعداد زیادی از آنها به مشکلات و اختلالات روانی و ذهنی دچار شوند. علاوه‌‌براین، ازآنجاکه شرکت‌های ژاپنی‌ برای ارائه کار بهتر تحت فشار هستند، با پاسخ ندادن به استرس بسیار بالای کارمندان خود و خواستن از آنها برای کار طولانی‌تر به این مشکل اضافه می‌کنند. ازآنجا که فرهنگ ژاپن اهمیت ویژه‌ای به کار می‌دهد، کارمندان ژاپنی برای نفع شرکت خود ساعات طولانی‌تری کار می‌کنند.

خلاصه
بطور خلاصه، ژاپنی‌ها افرادی سخت‌کوش و کاری، متعهد و وفادار هستند که تاحدی به کار خود اهمیت می‌دهند که برای پیشرفت آن و کمک به جامعه، خود را به زحمت زیادی می‌اندازند. بااینحال ازآنجاکه ژاپنی‌ها چنین تاکید سنگینی بر کار خود دارند، در برخی موارد، مخصوصاً در زمان‌های بحران‌ها و افسردگی های اجتماعی، این مسئله موجب حجم بالایی از استرس و اضطراب برای آنها می‌شود. بااین‌وجود، ژاپنی‌ها همچنان در اوقات سخت نیز زحمت می‌کشند و به دنبال بهترین و بالاترین کارایی هستند، که خصوصیتی بسیار عالی برای کارمندان است.

چرا خانمها از خانمهای زیباتر از خود متنفر هستند؟

هیچکس واقعاً درمورد این مسئله حرف نمی‌زند اما یکی از اصلی‌ترین مسائلی که باعث می‌شود خانم‌ها نتوانند با هم کنار بیایند حسادت است. در دنیای حرفه‌ای امروز، این به یکی از این دو مورد تقسیم می‌شود: حسادت به خوب بودن شما در کاری که می‌کنید یا حسادت به ظاهر شما. این مشکلات مرتبط اما مجزا هرکدام به واقع نیازمند یک مقاله جدا هستند. با این شروع می‌کنیم: وقتی شما زیباتر از زنان متوسط هستید. خیلی از شما احتمالاً وقتی این موضوع را می‌خوانید، به آن احساس تنفر می‌کنید—هیچکدام از ما دوست نداریم قبول کنیم که کسی از ما زیباتر باشد یا حتی بدتر، اینکه بخاطر زیباتر بودنشان با آنها دشمنی کنیم. درواقع، خیلی از ما این مسئله را حتی پیش خودمان هم قبول نمی‌کنیم. درعوض، حسادت را به دشمنی تبدیل کرده و اجازه می‌دهیم همه وجودمان را بگیرد تا وقتیکه آن فرد کاری انجام دهد که بتوانیم تفسیر بدی از آن بکنیم و بعد به آن دلیل از او متنفر می‌شویم. دلیل نوشتن این مقاله این بود که یکی از دوستانم که وکیل است، از اینکه در محل‌کار جدیدش هیچکدام از زن‌ها دوستش ندارند نالان بود. من که دوران دانشگاه را با او سپری کردم دقیقاً می‌دانستم چه می‌گوید چون در دانشگاه هم برخورد دخترها با او همانطور بود بخاطر همین تعجب نکردم. چیزی که دوست داشتم به او بگویم این بود که مورد نفرت قرار گرفتن بخاطر جذابیت و زیبایی ارتباطی با وضعیت ظاهری شما ندارد. قسمت عمده‌ای از آن به این بستگی دارد که با ظاهرتان چکار می‌کنید. معمولاً پرطرفدارترین افراد کسانی نیستند که زیباترین باشند بلکه کسانی هستند که خودشان را به معرض نمایش می‌گذارند. منظورمان این نیست که برای اینکه همکاران حسودتان از شما خوششان بیاید، خودتان را بپوشانید، منظورمان این است که راه‌هایی هست که با حسادت و دشمنی زنان دیگر خورده نشوید. بااینکه زن‌ها تقریباً نسبت به هر زن زیبایی احساس حسادت می‌کنند اما از آنهایی که از جذابیت جنسی خود برای جلو افتادن بهره می‌گیرند، همیشه متنفر می‌شوند.

سه سوال پیش می‌آید که به بررسی آنها می‌پردازیم. اولین سوال این است که: اصلاً چرا خانم‌ها حسود هستند؟ پاسخی برای این نداریم، اما ممکن است به این دلیل باشد که در اکثر مواقع هدف اصلی خانم‌ها در زندگی یافتن همسر یا همراه است و چیزی که مردها به دنبال آن هستند، زن‌های زیبا است. به همین دلیل بقیه زن‌ها وارد رقابت می‌شوند، حتی اگر در یک رابطه باشند یا اصلاً علاقه‌ای به آشنا شدن با مردی در محل‌کار خود را نداشته باشند. بااینحال، اینکه توجهی که به زن دیگری معطوف شده است را از آنِ خود نکنند برایشان ناراحت‌کننده است.

سوال دوم: ما خانمها برای متوقف کردن چرخه شوم تنفر از همدیگر چه می‌توانیم بکنیم؟ باز هم باید بگوییم که پاسخی برای آن نداریم. همه ما می‌توانیم سهم خودمان را با شناخت حس حسادت خود و کار کردن روی مسائل و مشکلاتمان به جای خالی کردن آن بر سر دیگران، ادا کنیم. بااینحال، همانطور که در زیر مطرح می‌کنیم، گاهی‌اوقات، واقعاً به زنان زیبا حسادت نمی‌کنیم و فقط این مسئله که جذابیت جنسی بعنوان ابزاری حرفه‌ای برای پیشرفت استفاده می‌شود ناراحتمان می‌کند.

سوال سوم: حالا که دوست من خود را موضوع حسادت همکارانش می‌بیند، چه می‌تواند بکند؟ خیلی از شما احتمالاً می‌گویید که این مسئولیت دوست من نیست که چیزی را عوض کند—که این حسادت به مشکلات دیگران ارتباط دارد و تقصیر او نیست. درست است، اما درست مثل خیلی چیزهای دیگر در زندگی، ممکن است حق با شما باشد اما بخاطر اخلاقیات خود توسط دیگران تخریب شوید. هر فرد باید تصمیم بگیرد که برای هر یک از میلیون‌ها رفتار متفاوت حاضر است چه بهایی بپردازد و استفاده از دارایی‌های ظاهریتان در زمینه کاری و حرفه‌ای تفاوتی نمی‌کند. دوستم به من می‌گوید که او کاری نکرده است (که از وقتی به دنیا آمده همینطور بوده و مردها نمی‌توانند چشم از او بگیرند. حتی اگر صبح به صبح سرتاپای خود را غرق کثافت هم بکند باز اینقدر جذاب است که همه را دنبال خود می‌کشاند). اگر شما هم کسی هستید که چنین داستان‌هایی را به خودتان می‌گویید، بد نیست که واقعاً بررسی کنید و ببینید که آیا واقعا هیچ کاری نمی‌کنید؟ اینطور که من می‌بینم، بیشتر اوقات وقتی زن‌ها از زنی در محل‌کار بدون هیچ دلیلی به غیر از جذاب بودن او متنفر می‌شوند، فقط به این خاطر نیست که آن زن فقط زیبا است. چرا؟ چون تعداد زیادی از زنان زیبایی بوده‌اند که من با آنها کار می‌کردم که بقیه زن‌ها از آنها متنفر نبودند. آیا به این دلیل است که آنهایی که مورد تنفر قرار می‌گیرند خیلی زیباتر هستند؟ نه. آیا به این دلیل است که آنهایی که مورد تنفر قرار می‌گیرند، بی‌بندوبارتر هستند؟ نه. پس چه؟ من خیلی به این موضوع فکر کرده‌ام و بهترین تحلیل که می‌توانم ارائه کنم این است که زن‌ها از زن‌هایی متنفر می‌شوند که از جذابیت ظاهر خود برای پیشرفت حرفه‌ای خود استفاده می‌کنند. هیچکس از آنجلینا جولی وقتی در لباس ساده اداری پشت میز نشسته و سخت مشغول کار کردن است متنفر نمی‌شود. زنان از آنجلینا جولی متنفر می‌شوند که دامن کوتاه و بلوز باز می‌پوشد و وقتی درمورد کارها سوال می‌کند، به همکار مرد یا رئیس اداره لبخندهای معنادار می‌زند. پس اگر زن‌ها از شما متنفر هستند و در درونتان به خود می‌گویید بخاطر حسادتشان است، اما باز هم می‌خواهید که بتوانید با همکاران زنتان خوب کنار بیایید، چند توصیه برای شما داریم:

  1. بدانید که اگر بخواهید مدام درمورد زیبایی خود حرف بزنید، هیچوقت نمی‌توانید دوستی درمیان زنان پیدا کنید.

به مخاطبانتان بستگی دارد اما خیلی مطمئن می‌توانم بگویم که در 99% از مواقع، در این چند حالت هیچوقت نمی‌توانید نظر مساعد جنس موافقتان را جلب کنید: 1) اینکه درمورد موضوعی با زنی حرف بزنید و به زنی دیگر نسبت دهید که به شما حسادت می‌کند. 2) درمورد اینکه مردان زیادی به دنبال شما هستند، چه تحسین‌ و تمجیدهایی از زیباییتان از آنها دریافت می‌کنید، اینکه چطور مردی وقتی به شما خیره شده بود موقع رانندگی تصادف کرد، یااینکه بودن جای شما بخاطر اینهمه توجه چقدر سخت است، حرف بزنید. 3) درمورد اینکه مردهای شرکت چطور به شما خیره می‌شوند یا پیشنهاد آشنایی می‌دهند حرف بزنید. فقط به خاطر داشته باشید، هیچکس از افراد پر ادعا خوششان نمی‌آید و وقتی سعی می‌کنید مدام توجه دیگران را به یک جنبه از خودتان معطوف کنید، مردم متوجه می‌شوند و ممکن است نتیجه‌گیری‌هایی درمورد شما بکنند که چندان خوشایند نیست.

  1. ارزش خودتان را تشخیص دهید.

تصور من از خیلی از زنانی که مقدار زیادی از وقت خود را صرف لاس زدن با این و آن و حرف زدن درمورد مسائلی که در بالا بیان شد می‌کنند، این است که منبع اصلی اعتمادبه‌نفس آنها ظاهرشان است. صرفنظر از اینکه آیا حرف من درست است یا نه، من این زن‌ها را کمتر از آنچه که واقعاً هستند پیچیده یا توانمند می‌بینم چون باور درونی خود آن که ظاهرشان بهترین چیزی است که دارند کاملاً آشکار است و نظر را جلب می‌کند و من به این دلیل چنین فکری می‌کنم که خودشان هم آن را باور دارند. خیلی از ما از نعمت داشتن ظاهری زیبا بهره‌مند هستیم و طبیعی است که بخاطر این ظاهر، اعتمادبه‌نغس بالایی به دست آوریم. اما دیگر دوران دبیرستان نیست. حرف من این است که از نظر حرفه‌ای خیلی مخرب است که بخواهیم صورت زیبایمان را مطرح کنیم. چرا؟ چون ارزش ما خیلی بیشتر از این است. ما باهوش و بلند‌پرواز و تواناییم. اگر بخواهیم اعتمادبه‌نفسمان را از ظاهرمان به دست آوریم، خیلی مهم است که آن جنبه از خودمان را در خانه بگذاریم چون مردم همان چیزی را از ما استنباط می‌کنند که به آنها نشان می‌دهیم و اگر مدام بخواهید از ظاهر خودتان تعریف کنید و توجه دیگران را به جذابیت فیزیکی خود بکشانید و با این و آن لاس بزنید، آنوقت همکارانتان شما را فردی یک بعدی خواهند دید و دیگر کسی ارزشی بر استعدادها و توانایی‌های درونی شما نخواهد گذاشت. شما بیشتر از یک صورت زیبا هستید. قدم پیش بگذارید و این حقیقت را در آغوش بگیرید.

  1. عواقب وسیعتر جنسی کردن خودتان را بعنوان یک زن شاعل درک کنید.

من عمیقاً باور دارم که برای همه خانم‌های شاغل مخرب است اگر تصمیم بگیرند از ظاهرشان برای پیشرفت استفاده کنند. چرا می‌گویم "انتخاب کنند؟" چون به نظر من این یک انتخاب است. درست است، هیچکدام از ما انتخاب نکرده‌ایم که خدا ما را چگونه بسازد، اما خودمان انتخاب می‌کنیم سر کار چه لباسی بپوشیم یا چطور با همکارانمان یا مشتری‌ها ارتباط برقرار کنیم. با خودتان فکر می‌کنید که من می‌گویم زن‌ها نمی‌توانند هر چه که دوست داشته باشند بپوشند؟ درست است. منظور من دقیقاً همین است. یا فکر می‌کنید که می‌گویم زنها خودشان مسئول برخورد دیگران نسبت به ظاهرشان هستند؟ بله دقیقاً. چرا؟ چون ذات ما انسان‌ها اجتماعی است. زنان بسیاری واکنش‌‌های مثبتی به ظاهر خود دریافت می‌کنند و یاد می‌گیرند چطور همواره این واکنش‌ها را از طریق چیزهای ظریفی مثل ارتباط چشمی، زبان و بدن و امثال آن دریافت کنند. آیا ناخودآگاه کارهایی می‌کنید که در نظر دیگران عشوه آمدن است؟ چرا از کسی که به صداقت او اعتماد دارید سوال نمی‌کنید؟ من واقعاً اعتقاد دارم که دوستم خودش متوجه نیست که همیشه و در همه حالت در حال عشوه آمدن است. بعد از نوشتن این مقاله، فکر می‌کنم که خودم را قانع کرده‌ام که این موضوع را به او بگویم. عشوه کردن او اینطوری است: مانتوهای کوتاه و تنگ، کفش‌های پاشنه‌بلندی که هیکل و حرکات او را بهتر نشان دهد، لبخندی متفاوت برای مردان، تماس‌های کوتاه با دست‌ها و بازوهای مردان موقع حرف زدن با آنها، نزدیک‌تر از حد لازم ایستادن کنار مردها، تحسین کردن آنها، خنده‌های متفاوت با مردان، استفاده از تن‌های صدای متفاوت موقع حرف زدن با مردها، و هزار چیز دیگر. مطمئناً متوجه منظورم شده‌اید. مطمئن نیستم که دوستم می‌داند که رفتار او را مردان نسبت به رفتار او با زنان دیگر دنیایی تفاوت دارد اما تضمین می کنم که زنان شرکتی که در آن کار می‌کند، به خاطر این از او خوششان نمی‌آید که به او حسادت می‌کنند بلکه به این دلیل است که از رفتار او متنفر هستند.

نتیجه اینکه، اگر دختر زیبایی هستید، به این مسئله خوب فکر کنید: همان قدر که دوست دارید بخاطر زیباییتان نظر دیگران را جلب کنید، باید بدانید که هزینه زیادی برایتان خواهد داشت. وقتی نظر و توجه دیگران را به ظاهر خودتان جلب می‌کنید تا از طریق آن به پیشرفت حرفه‌ای و شغلی دست پیدا کنید، حتی اگر عمدی نباشد، به پایین‌ترین سطح زنان جامعه تبدیل می‌شوید، رابطه‌تان با زنان دیگر را خراب می‌کنید و توقعی ایجاد می‌کنید که همه زنانی که می‌توانند برای جلو افتادن از بقیه عشوه بیایند، باید اینکار را بکنند. همانطور که ذکر کردیم فقط ظاهرتان نیست که به شما ارزش می‌دهد. نباید به مردان برای مراقبت کردن از شما وابسته شوید. سعی کنید بیشتر از آن صورت زیبایتان باشید و مطمئن باشید اگر چنین باشید زنان و مردان هر دو به شما احترام گذاشته و دوستتان خواهند داشت.

7 عادتی که برای موفقیت باید کنار بگذارید

همه ما خیلی وقت‌ها لیستی از کارهایی که باید انجام بدهیم آماده می‌کنیم. اما درمورد کارهایی که باید از آنها دست بکشیم چطور؟ افراد موفق کارهایی که در زیر عنوان می‌کنیم را انجام نمی‌دهند اما این احتمال وجود دارد که شما هنوز انجامشان می‌دهید. همین امروز تصمیم بگیرید و این کارها را به لیست کارهای کنارگذاشتنی اضافه کنید.

1. بهانه آوردن. افراد موفق دیگران را مقصر نمی‌کنند و بهانه نمی‌آورند و از بدشانسی‌شان شکایت نمی‌کنند. آنها مسئولیت کامل زندگی خود را بر عهده می‌گیرند. آنها می‌دانند که موفقیت و شکست در دستان خود آنهاست. پس سعی نکنید خود را قربانی جلوه دهید یا بهانه‌ بیاورید.

2. بی مقصد پیش رفتن. افراد موفق برنامه دارند. زندگی آنها جهت و مقصد دارد. هیچوقت بی اراده کاری نمی‌کنند و بی مقصد پیش نمی‌روند به امید اینکه بهترین‌ها برایشان اتفاق بیفتد. آنها برای خود هدف تعیین می‌کنند و بعد برای رسیدن به آن برنامه‌ریزی می‌کنند. اگر شما از آن دسته آدمهای هرچه پیش آید خوش آید هستید، از این رویکرد دست بکشید و شروع به برنامه‌ریزی کنید. 

3. تمام روز نشستن پای کامپیوتر (یا بدتر از آن تلویزیون). درست است که کارهای مهم زیادی را می‌توانید پشت کامپیوتر انجام دهید اما نباید همه روزتان را به آن بگذرانید. بیرون رفته و با آدمها ملاقات کنید. 

4. به تاخیر انداختن کارها. تعویق در کارها دشمن موفقیت است. روی هدفتان تصمیم بگیرید، کارهایی که باید انجام دهید را لیست کرده، اولویت‌بندی نموده و آغاز به کار کنید. 

5. فقط انجام کارهای ساده. برای چه کارهایی بیشتر وقت می‌گذارید؟ کارهای مهم، فوری یا کارهای ساده روزانه؟ اگر بیشتر وقت خود را به کارهای جزئی و کم‌اهمیت می‌گذرانید، باید روند خود را تغییر دهید. باید اول روی کارهای مهمتر تمرکز کنید، کارهایی که شما را به سمت هدفتان پیش می‌برند. تا جاییکه می‌توانید کارها و فعالیت‌های بی‌ارزش را نادیده بگیرید.

6. نشستن در جلسات بیهوده. آیا در محل‌کار وقتتان را در جلسات بی‌ارزش تلف می‌کنید؟ خیلی از کارمندان شرکت‌ها این وضعیت را دارند. هر جلسه‌ای باید یک هدف، دستورکار و یک مدیر ماهر داشته باشد که کمک کند جلسه از هدف اصلی خود دور نشده و روی همان متمرکز بماند. در جلسات بیهوده و ضعیف شرکت نکنید—فقط خلاصه آن را از دیگران بگیرید.

7. محدود کردن جاه‌طلبی‌هایتان. افراد موفق باور شگرفی به خود دارند و جاه‌طلب هستند و استانداردهای بالایی برای زندگی خود در نظر می‌گیرند. آیا شما خودتان را پایین می‌کشید؟ اعتمادبه‌نفستان را از دست داده‌اید؟ از اول شروع کنید. برای خودتان اهداف بلندپروازانه تعیین کنید. مهارت‌ها، استعدادها و دستاوردهایتان را به خود یادآور شوید و هر روز به خودتان انگیزه بدهید.

اگر بتوانید از فعالیت‌های بی‌ارزش و منفی که انجام می‌دهید دست بکشید، خود را به موفقیت نزدیک‌تر خواهید کرد. از انجام کارهایی که می‌دانید فقط وقتتان را تلف می‌کند خودداری کنید و شروع به ساخت موفقیتتان کنید.

چه وقت باید تسلیم شویم؟

شاید فکر کنید که منظور ما از "چه وقت باید تسلیم شویم" چیست. با خودتان می‌گویید که هیچوقت ناامید نخواهید شد! بااینکه خود ما همیشه شما را به تلاش بی‌وقفه دوری از دلسردی و ناامیدی تشویق می‌کنیم اما در زندگی همه آدمها زمان‌هایی پیش می‌آید که بهتر است تسلیم شوند. نادان کسی است که انجام کاری را ادامه می‌دهد و نمی‌داند کی باید از آن دست بکشد حتی اگر کاری که انجام می‌دهد اشتباه باشد.

اگر تسلیم شوید، یک شکست‌خورده خواهید بود؟ این به کاری بستگی دارد که می‌خواهید از آن دست بکشید. درمورد ترک کردن عادات بد صحبت نمی‌کنیم. منظورمان کنار کشیدن از پیگیری یک هدف است. مطمئنم شنیده‌اید که برای موفق شدن باید پشتکار داشته باشید، بجنگید و هر زمان زمین خوردید بلند شده و بایستید و تا آخر راه پیش روید. خود ما هزاران مرتبه در مقالات مختلف این حرف‌ها را زده‌ایم اما چرا الان می‌گوییم که گاهی‌اوقات کنار کشیدن و تسلیم شدن بهتر است؟ دلیل آن این است که در بعضی مواقع و موقعیت‌ها فقط زمانی می‌توانید پیش بروید که عقب‌گرد کنید.

گاهی‌اوقات شما زمان و انرژی زیادی را برای رسیدن به یک هدف صرف می‌کنید و یک روز متوجه می‌شوید راهی که انتخاب کرده بودید کاملاً اشتباه بوده است. اینکه می‌توانید همان نتیجه را با نصف آن زمان هم به دست آورید.

تصور کنید هدفتان کم کردن وزن بوده باشد. برای خودتان هدف تعیین می‌کنید که روزی 1000 درازنشست انجام دهید. بعد از یک ماه انجام این کار، می‌فهمید که به اندازه کافی منظم و دقیق بوده‌اید و توانسته‌اید تا آن روز روزی هزار درازنشست را بزنید اما خیلی به هدف اصلیتان که کم کردن وزن بوده، نزدیک نشده‌اید. به این می‌گویند متمرکز شدن روی هدف ثانویه که گاهی روش و راهکار اشتباهی برای رسیدن به هدف اصلی است.

گاهی اوقات ما آنقدر درگیر هدف ثانویه می‌شویم که تمرکزمان روی هدف اولیه و اصلی را از دست می‌دهیم. این مسئله را در فروشنده‌های زیاد می‌بینیم. هدف اصلی آنها پول درآوردن است اما معمولاً متوجه می‌شوند که تمرکز اصلیشان به دست آوردن یک مقام جدید در بخش فروش شرکت است و وقتی این اتفاق نمی‌افتد، احساس می‌کنند شکست خورده‌اند. هدف اصلی هیچوقت رسیدن به یک مقام جدید نبوده است؛ هدف پول درآوردن بوده است چه در این شرکت و چه در شرکتی دیگر.

آیا منطقی به نظر می‌رسد که یک فروشنده نتوانست به هدف خود که به دست آوردن یک مقدار مشخص پول بوده است، از کار خود بیرون بیاید؟ مطمئناً مدیرانش او را فردی نالایق و شکست‌خورده می‌بینند اما هدف او پول دراوردن است. اگر نتواند از طریق یک منبع دیگر به هدف خود برسد، آنوقت دست کشیدن از آن کار عاقلانه‌ترین و منطقی‌ترین کار ممکن است.

خوب کی وقت دست کشیدن و تسلیم شدن از یک کار است؟ وقتی کاری که انجام می‌دهید در راستای رسیدن به هدف اصلیتان بی‌معنا و بی‌ثمر باشد. گاهی‌اوقات دست کشیدن از آن کار و شروع یک راه تازه برای رسیدن به همان هدف عاقلانه‌تر به نظر می‌رسد.

بعضی افراد کل زندگیشان را در راهی برای رسیدن به هدفشان تلف می‌کنند و در آخر می‌فهمند که راه اشتباه را انتخاب کرده بودند. دست کشیدن از راهی که برای رسیدن به هدفتان انتخاب کرده بودید هیچ خجالتی ندارد به شرط اینکه همیشه رسیدن به هدفتان را در ذهن داشته باشید. ماندن در راهی که شما را به ناکحاآباد می‌رساند هیچ فایده‌ای ندارد.

زندگی را دوست داشته باشید، عمل نیک انجام دهید و خوب زندگی کنید.

چطور با مشتریان رفتاری صبورانه داشته باشیم

چه کارتان فروش باشد، چه خدمات مشتری یا هر جنبه دیگری از کار که نیاز به ارتباط با مشتری دارد، صبور بودن همیشه برایتان مفید خواهد بود. حفظ آرامش و کنترل اعصابتان موقع کار کردن با مشتری نه تنها خودتان بلکه شرکتی که نماینده آن هستید را هم خیلی خوب نشان خواهد داد.

اگر کارتان فروش است، وقتی می‌خواهید کسی را متقاعد کنید که محصولی را بخرد یا از خدمات شرکتتان استفاده کند، حتماً به صبر و حوصله نیاز خواهید داشت. بعضی‌ها مدت زمان بیشتری طول می‌کشد تا بتوانند تصمیمی را بگیرند و این باعث می‌شود حس کنید زمان زیادی باید منتظر بمانید. اما اگر بخواهید به آن فرد فشار بیاورید و زیاد اصرار کنید، ممکن است آن مشتری احتمالی را بترسانید. معرفی چندین محصول یا خدمات به مشتری هیچوقت کار خوبی نیست چون تصمیم‌گیری و انتخاب را برای مشتری سخت‌تر می‌کند.

برای مسئولیت خدمات مشتری، زمان‌های زیادی وجود دارد که صبرتان مورد آزمایش قرار می‌گیرد. اول موقعیت کلیشه‌ای است که با یک مشتری عصبانی سروکار دارید. مثلاً اگر نماینده یک شرکت کامپیوتری باشید، ممکن است از کسی که یکی از کامپیوترهایتان را خریده است تماسی دریافت کنید که سوال کند چطور باید کامپیوتر خود را به اینترنت متصل کند. حتی بعد از توضیح گام به گام حل آن مشکل، فرد هنوز نتوانسته است آن کار را انجام دهد. کار کردن با مشتری که طریقه کار کردن با یک محصول را نمی‌داند و متوجه آن هم نمی‌شود می‌تواند بسیار خسته‌کننده باشد.

اگر احساس می‌کنید که کاسه صبرتان لبریز شده است، قبل از اینکه تحملتان را از دست بدهید، کارهای مختلفی هست که کمک می‌کند کنترل خود را حفظ کنید. اول اینکه می‌توانید یک جمله آرامش‌بخش را پشت‌سرهم در ذهنتان تکرار کنید؛ جمله‌ای مثل «می‌تونم این کارو انجام بدم». این جملات کمکتان می‌کند با یک مشتری خسته‌کننده بهتر کنار بیایید. دوم اینکه می‌توانید تنفس عمیق یا تمرین شمردن را برای پرت کردن حواستان و آرامش دادن به خودتان استفاده کنید.

و آخر اینکه به یاد‌ آوردن همه بخش‌های کارتان به شما یادآوری می‌کند که همه چیز کارتان آزاردهنده نیست. مثلاً اگر نماینده خدمات مشتری شرکت هستید، می‌توانید موفقیت‌های قبلی‌تان و اینکه چطور توانسته‌اید به مشتری‌های مختلف در حل مشکلشان کمک کنید را به خاطر آورید.

اگر صاحب شرکت هستید، یک راه عالی دیگر برای تسهیل خستگی‌های کارمندانتان این است که سرویس گفتگوی آنلاین روی وب‌سایتتان قرار دهد. با گفتگوی آنلاین، منابع انسانی‌تان را می‌توانید برای انجام کارهای دیگرشان استفاده کنید و خدمات دیگری را برای کنار آمدن با خدمات مشتری اولیه استخدام کنید. این حجم کار آنها را کنترل‌پذیر کرده و باعث می‌شود کارمندانی شادتر و درنتیجه مشتریانی شادتر داشته باشید.

۵ درسی که شکست در مورد رهبری به شما می‌آموزد

وقتی به حرفه و آینده‌تان فکر می‌کنید، سعی کنید کارتان و تاثیری که بر طریقه رهبری و مدیریت شما گذاشته است را به خوبی ارزیابی کنید. چه چیز شما را به رهبری قوی‌تر تبدیل می‌کند و چشم‌انداز لازم برای داشتن دیدی بهتر و کمک به دیگران برای موفقیت بیشتر را برایتان فراهم می‌آورد؟ همان دانش و خردی که در شکست‌هایتان نهفته است. قابل درک است که بیشتر آدم‌ها دوست ندارند درمورد شکست‌هایشان حرف بزنند اما همین شکست‌ها به آنها یاد می‌دهد چطور با سختی‌ها کنار بیایند؛ بعنوان مثال، برای اینکه بفهمید چرا بعضی اتفاقات در مسیر حرفه‌ایتان پیش نیامده و یا چرا برخی روابط یا فرصت‌ها دست نداده‌اند.

شکست سرانجام از شما یک رهبر می‌سازد.

شکست‌ قوی‌ترین منبع برای آگاهی است. به شما درمورد بقا، بازسازی خود و شرکتتان آموزش می‌دهد. 

شما می‌توانید از روی تاریخچه شکست‌های افراد، درمورد آنها آگاهی پیدا کنید. اگر واقعاً دوست دارید از فردی بیشتر بدانید، خیلی ساده از او سوال کنید: بزرگترین شکست‌هایتان چه بوده است و چطور توانستید بر آنها چیره شوید؟ اگر نتوانستند حداقل سه شکست برایتان نام ببرند، مطمئنا یا در طول زندگی خیلی به خودشان فشار نیاورده‌اند و یا برای فواید شکست ارزش قائل نیستند و درنتیجه مغرورتر از آن هستند که شکست‌هایشان را بر زبان بیاورند.

شکست یکی از بهترین عوامل توانمندساز در زندگی است. کمی به آن فکر کنید.  اگر هیچوقت در چیزی شکست نخورید، هیچوقت مجبور به اقدام برای اصلاح یا امتحان کردن راه‌های جدید برای استفاده از فرصت‌هایی که قبلاً قادر به دیدن آنها نبودید، نخواهید شد. در آخر، این کاری که شما با شکست می‌کنید است که شخصیت شما بعنوان یک رهبر را تعریف می‌کند. مثلاً آیا شکست را می‌پذیرید یا سعی می‌کنید راهی خلاق برای پوشاندن واقعیت پیدا کنید؟ آیا از خودتان می‌پرسید در طول این دوره شکست چه چیزهایی آموخته‌اید یا تقصیرها را به گردن کس دیگری می‌اندازید یا از دیگران بخاطر شکست خودتان انتقاد می‌کنید؟

رهبری خوب مثل مدیریت خوب به این بستگی دارد که مسئولیت اعمالتان را بپذیرید. خیلی از بهترین رهبران تاریخ هم گاهی با شکست مواجه می‌شدند، مثل توماس ادیسون، بیل گیتس، والت دیزنی و خیلی‌های دیگر. توانایی آنها برای قابل‌تکیه نگه داشتن خود باعث بقایشان شده و از آنها رهبران بهتری ساخت.

در زیر به ۵ درسی که می‌توانید از شکست بگیرید اشاره می‌کنیم که کمک می‌کند رهبران بهتری شوید.

۱. با شکستتان روبه‌رو شده و از آن درس بگیرید.

به جای فرار کردن از شکستتان یا مخفی کردن آن، برای فکر کردن به آن موقعیت زمان بگذارید. هر چه زودتر با آن موضوع روبه‌رو شده و ارزیابی کنید که چه کارهایی را می‌توانستید بهتر انجام دهید و درس‌هایی که می‌توانید از آن شکستتان بگیرید را مشخص کنید.

اگر افراد دیگری هم در شکست شما دخیل بوده‌اند (چه مستقیم و چه غیرمستقیم)، از آنها بپرسید به شما فیدبک بدهند و فرصت‌هایی که می‌توانید از آن به دست آورید را برایتان مشخص کنند. خیلی زود برنامه‌ای جدید بریزید تا از درس‌هایی که گرفته‌اید استفاده کنید.  

۲. تیم‌تان را تشکیل دهید و بیزنس‌تان را بهتر کنید.

شکست‌ها باعث می‌شود به دنبال راه‌هایی باشید که سیستم‌تان را کارآمدتر کند. برای این منظور باید تیم‌تان را قوی‌تر و یکپارچه‌تر کنید. شکست به شما یاد می‌دهد به چه کسی می‌توانید اعتماد کنید و به چه کسی نمی‌توانید. شکست دیدگاهی واقعی از کسانی که واقعاً پشتتان هستند به شما خواهد داد.

۳. به خودتان اعتماد کنید و تصمیمات بیشتری بگیرید.

اجازه بدهید شکست قوی‌تر و عاقل‌ترتان کند. با این رویکرد وقتی می‌خواهید به سراغ تجارب جدید بروید، دیگر ترسی نخواهید داشت. شکست باید به شما قدرت دهد به خودتان اعتماد کنید و درنتیجه تصمیمات بهتری بگیرید؛ براساس تجارب شکست‌خورده‌تان، بهتر می‌توانید با موقعیت‌های جدید کنار بیایید.

ممکن است قابل درک نباشد اما وقتی بفهمید چرا شکست خوردید ممکن است متوجه شوید که آنقدرها هم از موفقیت دور نبوده‌اید. به‌عبارت دیگر، حالا که برای فکر کردن به اینکه چه کاری باید می‌کردید که از شکست جلوگیری می‌شد، وقت گذاشته‌اید، در موقعیت قدرتی قرار می‌گیرید که به شما این امکان را می‌دهد به غرایز خود اعتماد کنید. همچنین به شما اجازه می‌دهد در ارتباطاتتان از منابع بیشتری استفاده کنید. کم‌کم فرصت‌ها را با وضوح و تمرکز بیشتری را خواهید دید.

خیلی‌ها وقتی با اختلالاتی که شکست ایجاد می‌کند روبه‌رو می‌شوند خیلی زود دست کشیده و ناامید می‌شوند. اگر به خودتان اجازه دهید که در زمان سختی‌ها به درستی مدیریت کنید، شکست می‌تواند به شما امید دهد.

۴. شانس دوم در اطراف شماست.

شکست آخر زندگی نیست. فقط یک علامت هشدار و بیدارباش برای فرصت بعدی است. یادتان باشد، فرصت مادر موفقیت است. هیچوقت نباید فراموش کنید که فرصت‌های دوم در انتظار شما هستند. با این دید، شکست به شما این امکان را می‌دهد که فرصت‌ها را با دید بازتر ببینید. حال می‌توانید فرصت‌هایی که در پیرامونتان وجود دارد را تشخیص دهید.

بعد از هر شکستی یک فرصت جدید پیش می‌آید. هیچوقت این را فراموش نکنید. اینکه شما این فرصت جدید را چطور ارزیابی کنید، به شما برای غلبه بر سختی‌ها کمک می‌کند. 

۵. قدردان مسئولیت‌های رهبری‌تان باشید.

شکست چشمان شما را برای دیدن مسئولیت‌هایتان بعنوان یک رهبر باز می‌کند. باعث می‌شود به وظایفتان، تاثیرتان روی دیگران و کارتان به طور کل فکر کنید. باعث می‌شود بخواهید با پیدا کردن راه‌های جدید و خلاقانه برای ارتقای مهارت‌هایتان، رهبری بانفوذتر باشید. 
وقتی می‌خواهید برای هفته‌تان برنامه‌ریزی کنید، نسبت به مسئولیت‌هایتان هوشیارتر باشید و با کمک نکات ۴-۱ برای استفاده از هر فرصت تلاش کنید.