چگونه یک سخنرانی موثر تجاری داشته باشید
منظور از یک سخنرانی خیلی کوتاه چیست؟
تعریفی است از شغل شما و آنچه انجام می دهید و اینکه چرا یک نفر باید با شما همکاری کند در کمتر 30-60 ثانیه. این سخنرانی اصطلاحا "سخنرانی آسانسوری" نیز نامیده می شود وعلت نامگذاری آن این است که اگر دست تقدیر شما را با شخصی که همیشه آرزوی مذاکره و همکاری با وی را داشتید در یک آسانسور قرار داد چگونه بتوانید در آن زمان کوتاه در مورد کسب و کارتان برای او توضیح دهید و وی را برای همکاری در زمینه کالا و یا خدمات خود ترغیب نمایید.
در این مقاله به بیان نکات مهم در ارتباط با یک "سخنرانی آسانسوری" پرداخته می شود و به شما در چگونگی عملی کردن آن کمک می کند.
چرا اینکار خیلی مهم است؟
زیرا شما همیشه در اولین برخورد فقط 30-60 ثانیه وقت دارید که تاثیرگذار باشید. چون بازه توجه در افراد قبل از اینکه ذهن آنها منحرف شود به طور متوسط 30 ثانیه است.
دلیل دیگر این است که امروزه مردم وقت کمی دارند و شما یا باید آنها را به سرعت جذب کنید و یا آنها را برای همیشه از دست بدهید.
نکات مهم برای یک سخنرانی آسانسوری تاثیر گذار
1. مختصر و مفید سخن بگویید. صحبت های شما نباید بیش از 30 تا 60 ثانیه طول بکشد.
2. واضح صحبت کنید. به گونه ای سخن بگویید که همه بتوانند منظور شما را درک کنند. فکر نکنید که اگر از کلمات سخت استفاده کنید باعث می شود باهوش تر به نظر برسید بلکه باعث میشود که شنوندگان شما را درک نکنند و شانس خود برای جذب آنها را از دست بدهید.
3. با قدرت وارد عمل شوید. از کلمات محکم و تاثیرگذار استفاده کنید. از تمام توان، قدرت و تجربه خود استفاده کنید تا بتوانید توجه شان را جلب کنید.
4. تصویرسازی کنید. از کلماتی استفاده کنید که باعث ایجاد تصویر در ذهن شنوندگان شود.
5. شغل خود را درقالب یک داستان تعریف کنید. یک داستان کوتاه بگویید. این داستان باید به گونه ای باشد که کار شما و آنچه انجام میدهید را برای دیگران روشن کند.
6. هدف داشته باشید. یک سخنرانی آسانسوری وقتی عالی است که برای شنوندگان خاصی ترتیب داده شود. اگر اهداف شما کسانی هستند که خیلی با یکدیگر متفاوتند میتوانید برای هرکدام سخنرانی جداگانه ای داشته باشید.
7. هدف گرا باشید. یک سخنرانی آسانسوری خوب با در نظر گرفتن نتیجه دلخواهی که در ذهن دارید آماده می شود. نتیجه مورد علاقه شما چیست؟ ممکن است شما سخنرانی های متفاوت در مورد موضوعات مختلف داشته باشید. برای مثال بخواهید کالایی بفروشید، آینده نگری کنید و مشتریان احتمالی را پیدا کنید، برای ایده خود حمایت دیگران را جلب کنید وغیره.
8. تله بگذارید. تله عاملی است که عملا علاقه شنوندگان را تحریک میکند و باعث میشود آنها بخواهند بیشتر بدانند. چیزی مثل یک کلمه یا یک عبارت که تلنگری به تارهای ذهن آنها می زند.
چگونه سخنرانی آسانسوری خود را آماده کنید.
• آنچه که باید بگویید را یادداشت کنید.
آنچه باید گفته شود را به روش های مختلف و حداقل در 10-20 روش گوناگون بنویسید. اصلاً خودتان را محدود نکنید. بعداً متن را ویرایش خواهید کرد. این مرحله برای خلق ایده است و این ایده ها میتواند مضحک، جدی، با نمک و یا محافظه کارانه باشند. مهم نیست هدف این است که تا جای ممکن ایده هایتان را روی کاغذ بنویسید.
• یک داستان خیلی کوتاه بنویسید که آنچه شما انجام می دهید را به تصویر بکشد.
اگر لازم است داستان می تواند طولانی تر شود. بعدا روی آن کار خواهید کرد. به کلمات خود آب و رنگ بدهید تا افراد بتوانند آن را تجسم کنند.
• هدف یا مقصود خود را یادداشت کنید.
آیا قصد فروش محصولی را دارید، آیا در جستجوی مشتریان احتمالی هستید ومیخواهید آینده نگری کنید و یا به دنبال جلب حمایت دیگران از ایده خود هستید و یا هر چیز دیگر.
• اهدافتان را در 10- 20 جمله بنویسید.
این جملات یا سوالات باعث می شود فعالیت شما از مسیر هدفتان منحرف نشود.
• صدای خود را ضبط کنید.
برای اینکار از ابزار گوناگونی میتوانید استفاده کنید نزدیک ترین وسیله به شما تلفن همراهتان است.
• بررسی کنید.
همان روز و یا روز دیگر به نوشته های خود برگردید و با حوصله وتوجه آن ها را بررسی کنید.
• نکات مهم را برجسته کنید.
آنچه را که نوشته یا ضبط کرده اید بررسی کنید. و سپس زیر جملاتی که شما را با کلمات واضح و محکم خود میخکوب میکند برجسته کنید و یا خط بکشید. مطمئنا تمام کلمات در این دسته قرار نمی گیرند. شما به کلماتی برای ربط دادن این جملات به هم نیاز دارید اما این کلمات باید حداقل ممکن باشند.
• بهترین قسمت ها را کنار هم بگذارید.
دوباره باید نسخه های متعددی از این سخنرانی کوتاه بنویسید.
• آخرین ویرایش را انجام دهید.
هرچه میتوانید کلمات غیر ضروری را کم کنید. کلمات و جملات را تا زمانی که به نظرتان عالی رسید جابه جا کنید. یادتان باشد که هدف فقط 30-60 ثانیه است.
• تمرین کنید.
سخنرانی خود را نزد هر تعداد افرادی که ممکن است اجرا کنید بازخورد آن را از همکاران، مشتری هایی که به آنها اطمینان دارید، دوستان و خانواده جویا شوید.
• کار را تمام کنید.
سخنرانی سریع خود را بنویسید به خاطر بسپارید و آنقدر آن را تمرین کنید تا زمانی که به صورت طبیعی بر زبان شما جاری شود.
• در حال پیشرفت باشید.
همیشه گوش بزنگ باشید و عبارات جدیدی که فکرمی کنید می توانید با استفاده از آنها سخنرانی خود را روشن تر و تاثیر برانگیزتر کنید به کار ببرید. هر از گاهی خوب است که دوباره از اول شروع کنید زیرا همه چیز در حال تغییر است: شما، شغل شما، اهداف شما و البته نیازهای مشتریان.
برای موفقیت نباید حتما دنباله روی کرد
بهترین دوستتان عاشق فوتبال است. خیلی هم خوب بازی میکند و به نظر میرسد یک روز بتواند آن را در سطح حرفهای انجام دهد. برعکس شما اصلاً بازیتان خوب نیست. هیچ لذتی هم از این ورزش نمیبرید اما بخاطر علاقه دوستتان آن را ادامه میدهید. او برای کمک به شما هر چه از دستش برمیآید انجام میدهد اما هرچقدر هم که سعی میکنید اصلاً پیشرفت نمیکنید.
چه باید بکنید؟
حدود 99.9% از افرادبه شما توصیه خواهند کرد که آن کار را رها کنید و چیز دیگری را امتحان کنید. به نظر منطقی میرسد، درست است؟ استعداد شما در این ورزش نیست. شاید باید بسکتبال، والیبال یا تنیس را امتحان کنید؟ اما چرا اطرافیانتان تشویقتان میکنند که ورزشی را امتحان کنید که هیچ علاقه و استعدادی در آن ندارید؟
به این دلیل این مسئله را مطرح کردیم که به نظر میرسد خیلیها خودشان (و دیگران) را با مجبور کردن به انجام کاری که به دردشان نمیخورد، اذیت میکنند. دلیل آن این کلمه است: "باید." هیچکس باور ندارد که برای اینکه یک فرد باارزش در دنیا باشید باید فوتبال بازی کنید. اگر باشید خوب است، اگر نباشید هم مشکلی ندارد. اما در مقابل کارهایی مثل سخنرانیها، نوشتن گزارشات، توانایی فروش، توانایی رهبر تیم بودن یا ترفیع گرفتن، رویکرد دیگری دارند.
از دوران مدرسه شروع میشود. باید در ریاضی—زبان، علوم یا هر درس دیگری—خوب باشید. اگر نباشید، دانشآموز خوبی نیستید. باید خودتان را جمع کنید، بیشتر تلاش کنید. بعد به زندگی کاری شما هم کشیده میشود. باید بتوانید قاطعتر، خلاقتر، سازمانیافتهتر و منظمتر باشید. مطمئناً باید جاهطلبتر باشید تا بتوانید ترفیع بعدی را مال خود کنید. اگر نباشید، "فرد مناسب" نیستید. بقیه تواناییها و استعدادهایتان مهم نیست. اگر نتوانید با کلیشه "کارمند نمونه" جور باشید، پس حتماً کارمند خوبی نیستید. و مطمئناً مورد انتقاد و تحقیر زیادی قرار میگیرید.
چرا همه اینها پوچ است؟
واقعیت اینجاست. بعضی آدمها در بعضی کارها خیلی خوب هستند، بعضی دیگر نیستند...اما همه ما بالاخره در کاری خوب هستیم، فقط کارهایمان با هم فرق دارد. و این چیز خوبی است. اگر همه آدمها فقط در یک چیز خوب بودند، مشکلات زیادی به وجود میآمد.
تصور کنید که یک بخش از شرکت پر از آدمهایی داشتید که همه در امر فروش خوب بودند. فروش شرکت فوقالعاده میشد...تازماینکه میفهمیدید که هیچکس در تولید محصول مهارت ندارد، هیچکس توانایی ارائه خدمات پس از فروش را ندارد، حسابداریهایتان همه برهمریخته بود و هیچ برنامهریزی هم برای آینده وجود نداشت.
اگر احساس میکنید که با تصویر کلیشهای "کارمند خوب" نمیخوانید، یک چیز دیگر وجود دارد که میتواند آرامتان کند: اکثر سرمایهگذاران و کارفرمایان خوب هم هیچوقت با این تصویر جور نبودهاند. به همین دلیل است که کار خودشان را شروع کردهاند. آیا میتوانید استیوجابز را بعنوان یک کارمند ساده در یک شرکت عادی تصور کنید؟
آیا رئیس شرکت میتوانست انبوه ایدههای نو او را به خاطر اینکه نتوانسته بود در کارهای گروهی شرکت کند رد کند؟ یا ارزیابی ریچارد برانسون درمقابل تصویر کلیشهای از فرد بلندپرواز چطور؟ آیا میتوانید تصور کنید که او را متقاعد کنید وقت کمتری را سر ایدههای بازاریابی صرف کند و وقت خود را در کلاسهای حسابداری بگذراند؟
خودتان باشید و با احساس گناه خداحافظی کنید
هیچکس تابحال از ضعفهای طبیعی خود یا کاری که واقعاً با تواناییهای او جور نبوده است قادر به ایجاد یک زندگی رضایتمند نشده است. هیچکس از اینکه هر روز کاری که در آن هیچ استعداد و مهارتی ندارد را انجام دهد، لذت نمیبرد. اما چرا خیلی آدمها این کار را میکنند؟ چون احساس گناه میکنند؟ چون متقاعد شدهاند که باید در آن کار بهتر شوند و پیشرفت کنند.
ما خیلی راحت اجازه میدهیم که دیگران استانداردهای زندگیمان را تعیین کنند. ما میخواهیم که دیگران کاری که انجام میدهیم را دوست داشته باشند و تایید کنند و به همین دلیل خودمان را برای انجام آن کار به زحمت میاندازیم. بگذارید واضح بگوییم. داشتن ضعف در استعدادهایمان بخشی از انسان بودن است. همه ما اینطور هستیم. هیچ مسئله پیچیدهای نیست. چیزی که مهم است این است که با استعدادهایی که داریم چه کاری انجام دهیم نه با استعدادهایی که نداریم.
ضعفها دو دسته هستند:
• آنهایی که میتوانید کاری برایشان بکنید.
• آنهایی که نمیتوانید کاری برایشان بکنید.
دلیل برای احساس گناه نیست. گناه یکی از بیدلیلترین و بیهودهترین احساسات انسانی است. اگر میخواهید چیزی درمورد خودتان را تغییر دهید (و این تغییر ممکن است)، انجامش دهید. اگر نمیخواهید آن را تغییر دهید (هر چه هم که دیگران بگویند)، یا آن تغییر ممکن نیست، فراموشش کنید و روی چیزی که میتوانید تمرکز کنید. همین.
اگر کاری را امتحان کردهاید و به نظرتان با شما جور نیست—اگر انجام آن واقعاً برایتان سخت است و به نظر میرسد همه تلاشهایتان بیهوده است—به این معنی نیست که هر کار دیگری هم همینطور خواهد بود. ممکن است آن کار، کار فوقالعاده و باارزشی باشد اما به درد شما نمیخورد. راه خوبی برای گذراندن وقتتان با آن نیست. هیچکس نباید در کاری که هیچ استعدادی در آن ندارد بخاطر حرف یا تشویق دیگران تلاش بیهوده کند—حداقل اگر دوست دارد در زندگی احساس خوشبختی و رضایت کند.
وقتی خودتان و تواناییهایتان را بشناسید، موفقیت سادهتر خواهد شد. و اگر نگران باشید که آدمها کارتان را دوست نخواهند داشت، برایتان مهم نباشد. به همان میزان ممکن است شما کار آنها را دوست نداشته باشید.